ضبّ » « 1 » و « اسهر من قطرب » « 2 » گشت . « اصبح فيما دهاه كالحمار الموحول » « 3 » ، و گرنه « 4 » گربه در شلوار ضميرش افتاده « 5 » قنفذآسا « 6 » سر به گريبان خمول « 7 » كشيد و « لا قرار على زأر من الاسد » « 8 » ، و بمثال « أوّل ما اطلع ضبّ ذنبه » « 9 » ولد آهو « 10 » شعار خود را و « لا تلد الحيّة إلّا الحيّة » « 11 » به معيّت چند تن از قردهء « 12 » مردهء « 13 » « لكزيه » كه چون « جرادات اهواز » « 14 » و « عقارب شهر زور « 15 » و افاعى سجستان « 16 » و ثعابين مصر « 17 » مضرّ ، و با فساد مصرّ بودند با عريضهء كذب طراز به گرگ آشتى « 18 » گراز كرده « 19 » فرستاد ، « جاء بقرنى حمار » « 20 » ، و
هامش
( 1 ) - سرگردانتر از سوسمار ، چه گاهى كه از سوراخ برون شود در بازگشتن راه بدان نبرد ( مجمع الامثال ) .
( 2 ) - قطرب جانوركى است كه همهشب از بسيار راه رفتن نخوابد .
( مجمع الامثال ) .
( 3 ) - موحول واژگونشده در گل بود . براى كسى مثل زنند كه در كارى درافتد كه ويرا اميد رهايى از آن نباشد ( مجمع الامثال ) .
( 4 ) - در نسخ ، گربه . گربه گربه ، گربهء زخمزننده ( حاشيهء نو ) ظاهرا و گر نه - و الا .
( 5 ) - گربه در شلوار افتادن ، رسوا شدن رجوع به ( آنندراج . بهار عجم . امثال و حكم دهخدا ) شود .
( 6 ) - خارپشت .
( ر ب ) .
( 7 ) - گمنامى ( ر ب ) .
( 8 ) - نبئت ان ابا قابوس او عدنى و لا قرار . . .
( از نابغهء ذبيانى است ) . چون بانگ شير شنوده شود آرامش نماند . ( ر ك مجمع الامثال ) .
( 9 ) - براى كسى مثل زنند كه كارى نيك كند كه پيش از اين نكرده باشد ( ر ك مجمع الامثال ) .
( 10 ) - مطلق عيب ( برهان ) .
( 11 ) - نمىزايد مار مگر مار .
( 12 ) - ج قرد بكسر اول و سكون دوم ، بوزينه ( ر ب ) .
( 13 ) - ج مارد ، رانده .
( 14 ) - ثمار القلوب ص 337 .
( 15 ) - ثعالبى از جاحظ آرد كه عقربهاى كشنده در دو موضع بود ، شهرزور و دهكدههاى اهواز ( ثمار القلوب ص 341 ) .
( 16 ) - در خباثت و زيان بدان مثل زنند و افعى به سجستان فراوان بود ( ر ك ثمار القلوب ص 337 ) .
( 17 ) - ثعالبى از جاحظ آرد كه ثعبان جز بمصر نبود . ( ثمار القلوب ص 337 ) .
( 18 ) - صلح بنفاق ( بهار عجم . آنندراج ) .
( 19 ) - گراز كردن ، خرامان كردن . روانه ساختن .
( 20 ) - هنگامى گويند كه كسى دروغ يا باطل گويد چه خر را شاخ نبود . ( مجمع الامثال ) .