بعد از اين تأديب آن قوم زاغه « 1 » يعنى خيره چشمان فزاغت أبصارهم « 2 » و تيره دلان
« فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ »
« 3 » زاغ « 4 » زيغوغه « 5 » از شاخسار درون رمانيده و ريغ « 6 » آريغ « 7 » و آزيغ « 8 » ، از خاطر افشانده چهل هزار سوار نامور را از آن طايفه و باقى طوايف افغان و « هزاره » « 9 » ممالك هند برسم ملازمت و اطاعت « أتبع من الظّل » « 10 » در سايهء رايت خورشيد اضائت درآمدند .
در بيان تسخير ممالك سند و تأديب سركشان آن سرزمين
« إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً عَمِينَ »
« 11 » . در مسارح « 12 » اين حالات و مساير « 13 » اين مقالات عرايض از « سند » رسيد كه غرائض « 14 » أغراض « خدايار خان عبّاسى » حاكم آنجا گل كرده و نهال حالش گل نافرمانى « 15 » و إعراض بار آورده و درخت هراس « 16 » هراس « 17 » ، خار خار خار « 18 » ، به راه خيالش برافشانده . بعد از ورود به « كابل » تحقّق يافت كه راستى « 19 » آن كجانديش براستى خلاف ، و خلاف او بىخلاف راستست
هامش
( 1 ) - قوم زاغة ، مائل از حق ( ر ب ) .
( 2 ) - پس كند شد بينايى چشم ايشان .
( 3 ) - پس آنان كه در دلهايشان گرايش ( بباطل ) بود ( از آيهء 5 سورهء آل عمران ) .
( 4 ) - كلاغ .
( 5 ) - ميل بباطل ( ر ب ) و اضافه تشبيهى است .
( 6 ) - غبار ( ر ب ) .
( 7 ) - كينه ( برهان ) .
( 8 ) - تنفر . كراهت ( از لغتنامهء ) .
( 9 ) - قبيلهايست كه در سرزمينى به همين نام در شمال شرقى پاكستان زندگى مىكنند ( از و بستر ) .
( 10 ) - فرمانبردارتر از سايه .
( 11 ) - همانا آنان بودند مردمى كور . ( از آيهء 62 سورهء اعراف ) .
( 12 ) - ج مسرح بفتح اول و سوم و سكون دوم ، چراگاه . ( ر ب ) در تداول امروز عراق و مصر ، سن ، منظره ، صحنه .
( 13 ) - رفتنگاه . رفتن . گذشتنگاه .
( 14 ) - ج غريض ، شكوفه ( ر ب ) .
( 15 ) - اضافهء تشبيهى است . در بعض حواشى نوشتهاند نوعى گل ، مأخذ ديده نشد .
( 16 ) - نام درختى است خاردار ، ( برهان ) و اضافه تشبيهى است .
( 17 ) - بيم .
( 18 ) - خلجان - تعلق خاطر . ميل و خواهش ( برهان ) .
( 19 ) - درستى . استقامت .