التطام « 1 » موج بألحان رود « 2 » مستانه كفزنان رقص روانى مىكرد ، جسر بسته عبور ، و در برخى كه حوصلهء جسارت لطمات آن بحر ژرف را برنمىتافت « 3 » ، ركوب سابحات « 4 » را به سابحات « 5 » تبديل ، و راغب به غارب « 6 » آن مرغوب آب « 7 » و مردود خاك ، و طالب هوا « 8 » و مطلوب آتش « 9 » ، سمندر خصلت « 10 » ، ماهى طبيعت ، مگرمج « 11 » گلوى ، ثعبان ماهيّت « 12 » ، مستسقى « 13 » مزاج ، آب بستر ، مدقوق « 14 » اندام ، خشك پيكر ، صاف مشرب ، درويش سيرت « 15 » ، كشكول شكل ، كاسهء چوبين هيئت ، هواخواه بىامل « 16 » ، سكندر فعل « 17 » ، « الياس » عمل « 18 » ، كه تا خود را شناخت سباحت « 19 » و سياحت پيشه ساخت ، و از به دو تركيب هيكل مثالى ، مثل مجرّدات به آميزش عالم خاك نپرداخت . بىروح و روانى كه هميشه روانست ، و بىدستوپايى كه با شكم دوانست . خشك مغز تردامن ، صحرا مولد دريا مسكن ، عديم الحسّ متحرّك الجسم ، بادبان بال ، غراب « 20 » اسم گشته كذشتند .
هامش
( 1 ) - بر هم زدن موج ( ر ب ) .
( 2 ) - ساز مخصوص .
( 3 ) - معنى جمله : يعنى بستن جسر بر آن ممكن نبود . پل زدن بر آن امكان نداشت .
( 4 ) - ج سابحة ، اسب ، بدان جهت كه در رفتار شنا مىكند ( از ر ب ) .
( 5 ) - كشتيها ( ر ب ) .
( 6 ) - دوش ( از ر ب ) .
( 7 ) - از اينجا وصف كشتى آغاز مىشود .
( 8 ) - از آن جهت كه كشتيها در آنوقت بادى و در رفتار نيازمند هواى آرام و باد ملايم بوده .
( 9 ) - چون كشتىها را از چوب مىساختهاند .
( 10 ) - وجه شبه معلوم نشد ، شايد به علاقهء ضد ، كه سمندر در آتش زيان نمىبيند و كشتى در آب .
( 11 ) - تمساح ( نف ) .
( 12 ) - از جهت شكل و مخصوصا در كشتيهاى فينيقى .
( 13 ) - كسى كه داراى بيمارى استقاست و آن بيماريست كه مبتلا بدان پيوسته آب خواهد .
( 14 ) - كوفته .
( 15 ) - از جهت قناعت ، چه كشتى بادى بخلاف مراكب ديگر قوتى نمىخواهد .
( 16 ) - از آن رو كه كشتى نيازمند هواست ولى هوائى در سر ندارد .
( 17 ) - وجه شبه سفر بسيار و سفر دريائى است .
( 18 ) - الياس در درياهاست تا درماندگان را يارى كند و كشتى را بهسلامت ببرد و خضر در بيابانها و كوههاست ( قصص الانبياء ) .
( 19 ) - شناورى ( ر ب ) .
( 20 ) - يكى از نامهاى كشتى .