كَفَرَ »
« 1 » و در بند « شولستان » را به قصد تشاول « 2 » فروگرفته پيادگان خود را در شناظ « 3 » و شناعيب « 4 » و شناخ « 5 » و شناخيب « 6 » جبل فرا داشت ، و بسلاح رزم تلبّب « 7 » و كتيبهء « 8 » نكبت اثر تكتّب « 9 » كرد ، « نعوذ باللّه من ثعلب يتليّث » « 10 » . از آن طرف دليران چربدست بضرب و حرب بر آن خشك مغزان چربيده به طمر « 11 » و طفر [ 1 ] « 12 » بر ايشان ظفر يافته آن فرقه را فىالفور از فورة الجبل « 13 » منحدر « 14 » ساخته تيغ در ايشان نهادند .
تفرّقت الظّباء على خداش * فما يدرى خداش ما يصيد « 15 »
و از اهل بغضاء دون ، بعضا دون بعض ، بر اسبان تازى تازيانه زده [ 2 ] از آن مهلكهء [ 3 ] مهلكه بجانب برّ گريزان ، و جمعى در آجام « 16 » رزم از جنبش نى نيزه [ 4 ] چون برگ لرزان و ريزان شد .
بقيه ، اسير سيور « 17 » فتراك « 18 » جيش پرجأش گشتند ، كما سار فىالمثل « 19 » « عاد الحيس يحاس » « 20 » ، و آن هرزه دراى بيهوده راى كه بستيز سر برداشته بود
هامش
[ 1 ] - يو ، صفر
[ 2 ] - يو ، از كلمه بر اسبان ، تا اينجا ندار
[ 3 ] - يو ، ندارد
[ 4 ] - ط ، و نيزه
( 1 ) - پس مبهوت شد آنكه كافر بود ( از آيهء 260 سورهء بقره ) .
( 2 ) - حمله بردن در جنگ ( از ر ب )
( 3 ) - سر كوه و كرانهء آن ( ر ب )
( 4 ) - ج شنعاب ، مرد دراز بالا ( ر ب ) و مناسبت آن معلوم نشد
( 5 ) - بينى كوه ( ر ب ) .
( 6 ) - ج شنخوب بضم اول و سكون دوم ، سر كوه بلند . ( ر ب )
( 7 ) - ميان در بستن ( ر ب ) .
( 8 ) - لشكر .
( 9 ) - فراهم آوردن ( ر ب ) .
( 10 ) - پناه مىبريم به خدا از روباهى كه شيرى نمايد .
( 11 ) - برجستن بسوى نشيب ( ر ب )
( 12 ) - برجستن بسوى بالا . ( ر ب )
( 13 ) - روى كوه و پشت آن . ( ر ب )
( 14 ) - سرازير .
( 15 ) - خراش ، در بعضى نسخ حراش ، بحاء مهمله ، در حواشى شير معنى شده و صحيح نيست . و شايد خراش اسم علم است
( 16 ) - نيستان .
( 17 ) - ج سير بفتح اول ، دوال . ( ر ب ) .
( 18 ) - دوالى كه پس و پيش زين اسب آويزند ( برهان )
( 19 ) - چنان كه در مثل آمده است
( 20 ) - حيس طعامى است از خرما و روغن و پنير مخلوط ، و معنى مثل اينست كه كار آميختهتر شد ، از بد بدتر گشت .