در بيان طغيان محمد خان بلوچ و خاتمهء كار آن بدبخت مغرور
« إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ كُلَّ خَوَّانٍ كَفُورٍ »
« 1 » محمّد خان مزبور در ميان قوم بلوچ از بدايت حال ، بد آيت و خال رخسار غوايت مىبود . در حين استيلاى اشرف به پايمردى اعتضاد او به مراقى دولت ارتقا يافته از جانب او بعزم سفارت به دربار شوكت مدار عثمانى رفت ، و بعد از اعتلاى رايت دولت نادريّه و تسخير اصفهان چون راه نيافت روى التجاء و التحاج « 2 » به اين درگاه آورده از عرف « 3 » عرف « 4 » خاقانى تطييب مشام أمانى « 5 » نموده امان يافت . هر چند در ظاهر اظهار مراسم يكرنگى و عقيدت مىكرد ، أمّا در باطن به مواشم « 6 » و شيمت « 7 » موشّم « 8 » و بمواسم « 9 » سوء فطرت و شيمت « 10 » ، مسوّم « 11 » و موسّم « 12 » بوده مانند حمار مكراف « 13 » از سر كين ، سرگين مىبوييد و طريق مخالفت مىپوييد .
در حين توجهء الويهء « 14 » كشور ستان بجانب بغداد ، حاكم « كوهكيلويه » « 15 » گشته محكوم حكمهء « 16 » حكم محكم مىبود .
بعد از آنكه خبر احتشاد « 17 » عسكر روم بمسامع و الا رسيد ، با لشكر كوه
هامش
( 1 ) - همانا خدا دوست نمىدارد هر خيانتكار ناسپاسى را ( از آيهء 39 سورهء حج ) .
( 2 ) - مايل شدن ( اقرب الموارد ) .
( 3 ) - بوى خوش ( ر ب ) .
( 4 ) - نيكويى و جوانمردى ( ر ب ) .
( 5 ) - آرزوها .
( 6 ) - خالها .
( 7 ) - دشمنى ، بدى ( ر ب ) .
( 8 ) - امف باب تفعيل ، منقش ( از ر ب ) .
( 9 ) - ج ميم بكسر اول و فتح سوم ، علامت ( ر ب ) نشان .
( 10 ) - شيمه ، خوى .
( 11 ) - نشان نهاده ( ر ب )
( 12 ) - امف باب تفعيل از وسم ( داغ كردن ) گويا قياسا استعمال شده .
( 13 ) - حمار مكراف خر كه كميز ماده را به بويد و سر به بالا كند ( از ر ب ) .
( 14 ) - ج لواء .
( 15 ) - يكى از بخشهاى بهبهان .
( 16 ) - كام لكام كه در آن فسار باشد ( ر ب ) .
( 17 ) - گرد آمدن ( ر ب ) .