اگر چه زمين و زمان را سياهى لشكر منصور ظلمتكدهء شب داج « 1 » ساخت ، ليكن چندين هزار نيّر تابناك از عكس دروع « 2 » مصقوله « 3 » بر ساحت خاك و عرصهء افلاك تاخت .
و قد أطفئوا شمس النّهار و أوقدوا * نجوم العوالى فى سماء عجاج « 4 »
و هر چند از گردانگيزى توسنان ، ديدهء روشنان رواشن « 5 » فلك غبار پذيرفت اما خاك آن سرزمين بتأثير مقدم خاقانى در نظرها حكم سرمهء خاك بين « 6 » يافت .
شعر :
أمّا الغبار « 7 » فإنّه ممّا أثارته السّنابك * و الجوّ منه مظلم لكن أنارته السّنابك
الحاصل آن شب از شدّت ظلمت اسب يلان چراغ پا « 8 » راه مىرفت ، و خاطر مبارزان به هواى شمع ، از پردهء دل ، فانوس « 9 » خيال مىساخت . بعد از انفلاق فلق « 10 » ، و انبلاج « 11 » بام ، نامآوران جنگجو با شكوه تمام به بلاد « آقدربند » رسيده جزايرچيان « 12 »
هامش
( 1 ) - تاريك .
( 2 ) - ج درع ، زره .
( 3 ) - براق ، صيقل زده .
( 4 ) - و همانا خاموش كردند آفتاب روز را ، و افروختند نيزههاى ستاره مانند را در آسمان غبار .
( 5 ) - ج روشن ، روزن . ( ر ب ) . و از روشنان ، ستارگان مقصود است .
( 6 ) - سرمهاى بوده كه خسرو پرويز داشت گويند هر كه يكبار در چشم كشيدى تا يك گز عمق زمين را بديدى و مدت يك سال اين چنين بودى ( برهان ) .
( 7 ) - اما گرد ، همانا آن از چيزيست كه برانگيخته است آن را كنارهاى سم ، و هوا از آن تاريك است ليكن روشن ساخته آن را روشنى تو .
( 8 ) - هر دو دست برداشتن و راست شدن اسب ( برهان ) .
( 9 ) - فانوس نوعى چراغ بود كه بدنهء آن را از سيمهاى بهم پيوسته به شكل استوانه مىساختند و پردهاى از پارچهء سفيد گرد آن مىكشيدند .
( 10 ) - دميدن صبح .
( 11 ) - روشن گرديدن ( ر ب ) .
( 12 ) - ر ك تعليقات ح 17 ص 208 .