بيض تصافح بالايدى مقابضها * و حدّها صافح الاعناق و القمما « 1 »
ضحكن من خلل الاغماد مصلتة [ 1 ] * حتّى إذا اختلفت ضربا بكين دما « 2 »
و به نيزههاى « 3 » نيازكآسا « 4 » :
مثقّفات سلبن الرّوم زرقتها * و العرب سمرتها و العاشق القضفا « 5 »
ما إن رايت سواما قبلها هملا * يرعى فتهدى اليها رعيه عجفا « 6 »
به صفشكنى و خصمافكنى پرداختند . از ممرّ تيغ خونبار ، جويبار خون چون جيحون در شاطى « 7 » شط سيلان يافت و از آتش آب رنگ « 8 » آب آتش رنگ « 9 » جريان . در خارج بغداد خون چون بقّم « 10 » جارى مجراى « 11 » نيل مصر گرديد و دجلهء ديگر از آب غدير « 12 » در فضاى هامون پديد آمد .
هامش
[ 1 ] - مسلبة ( تحفهء ناصرية . )
( 1 ) - شمشيرهاست كه مىسايد دستها را دستههاى آن و تيزى آنها سوده است گردنها و تارهاى سر را
( 2 ) - خنديدند از لابلاى نيامها حالى كه آهيخته مىشدند و چون ضربتها فرودآمد خون گريستند .
( 3 ) - شايد مقصود از نيزه چوبى است كه بر سر آن آهنى است و الا تشبيه آن به نيازك ( به معنى ذكرشده ) موردى ندارد .
( 4 ) - ج نيزك ، نيزهء كوتاه . حاشيهء نو ، ستاره ( معنى مناسبى است ولى مأخذى براى آن ديده نشد ) .
( 5 ) - نيزههايى است راست كه ربوده است از روميان كبودى چشم آنان را و از عرب گندمگونى آن را و از عاشق لاغرى را .
( 6 ) - سوام ، چرنده . همل شتران بر سر خود گذاشته بىشتربان . عجف ، لاغرى ( از ابو تمام ) .
( 7 ) - كرانهء رود .
( 8 ) - شمشير .
( 9 ) - خون .
( 10 ) - و بتخفيف قاف ، چوبى است سرخ كه رنگرزان بدان رنگ كنند .
( 11 ) - بدل ، عوض .
( 12 ) - شمشير .