و براهين قاطعه و حجج ساطعه در ابطال هستى اعدا به محاجّه از لب تيغ و دهان تفنگ و زبان سنان ملسّن « 1 » مىگذشت ، و رشق « 2 » مشق دشق « 3 » و مشق « 4 » دلاوران در صفحه مشقى ميدان از صرير خامهء تيز و كششهاى مد شمشير گوشزد جان بدخواهان مىگشت ، و با گزلك « 5 » سيف باضك « 6 » دست و بازوى سروران قلم مىشد ، و لوح سرنوشت هركس بسوى عدم رقم .
باز افاغنه چون ديدند كه با خاشاك ، راه بر سيلاب و بشاخص « 7 » گذر بر آفتاب نمىتوان بست ، از حملات رماة « 8 » بهرام « 9 » رمى « » « 10 » آرشوش « كسعى » « 11 » كيش [ 1 ] و
هامش
[ 1 ] - يو ، كه مى كش .
( 1 ) - آنچه سرش را مانند زبان ساخته باشند ( ر ب ) .
( 2 ) - بانگ قلم ( ر ب ) .
( 3 ) - تير انداختن ( ر ب ) و مشق رشق اضافهء تشبيهى است .
( 4 ) - بشتاب نيزه زدن ( ر ب )
( 5 ) - ر ك ح 20 ص 61 .
( 6 ) - بران ( ر ب ) .
( 7 ) - چوبى يا چيز ديگر استوانه شكل كه در آفتاب نصب كنند و از سايهء آن ظهر را تشخيص دهند .
( 8 ) - ج رامى ، تيرانداز .
( 9 ) - مريخ ، و بهرام رمى تركيب وصفى است . و مريخ ستارهء جنگ است
( 10 ) - نام پهلوان تيرانداز ايرانى كه در اساطير نوشتهاند تيرى از آمل انداخت و تير مدت چهل روز راه را طى كرد و در مرو به زمين افتاد .
( 11 ) - گويند نام او محارب بن قيس و از بنى كسع و شتر چران بود .
روزى درخت نبعى را ديد كه از كوه رسته است و آن درختى است كه از شاخ آن كمان سازند ويرا خوش آمد و آن را بپروريد تا نيك بروئيد و درخور كمان شد ، پس از آن كمانى نيك بساخت و شبانگاهى دستهاى گورخر ديد ، تيرى بينداخت و آن تير به گورى خورده از آن بگذشت و به كوه نشست و آتشى از كوه بجهيد ، وى پنداشت كه تير او بخطا رفت . پس همچنين تا چند دسته گورخر بر او بگذشت و او هر بار تيرى چنان مىانداخت و پنداشت كه خطا مىرود سپس بخشم آمد و كمان بشكست بامدادان گورها را ديد مرده و تيرها به خون آغشته ، پس سخت پشيمان شد و انگشت شصت خويش چندان بخاييد كه بيفتاد .
شاعران عرب را در اين باره شعرهاست ( ر ك مجمع الامثال ) .