در بيان اختلال [ 1 ] ممالك ايران بتقدير مالكالملك [ 2 ] مطلق [ 3 ]
« نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْباءِ ما قَدْ سَبَقَ
« 1 » .
هَلْ أَتاكَ حَدِيثُ الْجُنُودِ . فِرْعَوْنَ وَ ثَمُودَ »
« 2 » .
مصدوقهء [ 4 ] « 3 » اين سخن حال [ 5 ] امير ويس غلچهاى [ 6 ] « 4 » و اسد اللّه ابدالى « 5 » است ، كه رياس الامر « 6 » به ادّعاى رياست ، در حاشيهء « 7 » ملك به فتنه بفتنهانگيزى برخاسته ، آتش [ 7 ] بيداد
هامش
[ 1 ] - يو ، بواعث و اختلال .
[ 2 ] - يو ، ممالك .
[ 3 ] - ط ، ندارد .
[ 4 ] - يو ، و مصدوقهء .
[ 5 ] - يو ، حالى .
[ 6 ] - يو ، غلجه ، غليجه . نو ، غليجاى .
[ 7 ] - يو ، و آتش .
( 1 ) - مىخوانيم ترا از خبرهائى كه همانا گذشته . ( از آيهء 99 سورهء طه ) .
( 2 ) - آيا آمد ترا داستان سپاهيان . فرعون و ثمود . ( آيهء 17 - 18 سورهء البروج ) .
( 3 ) - راستى . ( ر ب ) حقيقت .
( 4 ) - اين كلمه در نسخ اين كتاب و كتب تاريخ ديگر به صورتهاى گوناگون آمده :
غلزه ( مجمع التواريخ بتصحيح مرحوم اقبال ص 3 ) . ( مجمل التواريخ گلستانه بتصحيح آقاى مدرس رضوى مواضع متعدد ) . غلجانى ، غليجائى . عليجانى در نسخ آتشكدهء آذر و همچنين در نسخ مختلف دره . مؤلف كنوز غلجائى را غليزائى نوشته و نام قبيله دانسته است ، سپس نويسد : لفظ پشتو است ، معنى تركيبى آن پسر دزد است . آقاى دكتر معين در حاشيهء برهان از دائرة المعارف اسلامى آرند : غلچه ، در فارسى بمعنى روستايى است و بقومى از نژاد ايرانى ساكن افغانستان اطلاق مىشود كه در « وخان » و « بدخشان » اقامت دارند و به زبانهاى ايرانى كه با فارسى اختلاف دارند تكلم كنند . ( دائرة المعارف اسلام : افغانستان طبع فرانسوى ج 1 ص 157 ستون 2 ) . سايكس غلجانى را ( خلج ) دانسته است . ( تاريخ ايران ج 2 ص 314 ) .
( 5 ) - قبيلهاى از طوايف افغانستان است كه بعدا بدرانى معروف شدند . مؤلف كنوز از تاريخ ملكم آورده است كه اين نام را ابتدا احمد شاه بسبب خوابى كه درويشى دربارهء او ديده بود بر خود نهاد . سايكس نيز همين را اختيار كرده و گويا مدرك او استنباط ملكم است . ولى ظاهرا اين سخن بر اساسى نيست چه موضوع خواب درويش در اواخر ايام نادر و فقط اخبار از پادشاهى او بوده است و سالها پيش از احمد پدران و طائفهء او بدين نام معروف بودهاند ( رجوع شود به مجمل التواريخ گلستانه )
( 6 ) - آغاز كار . ( ر ب ) .
( 7 ) - كنار ، گوشه .