معشوق و مطلوب و محبوب است .
( از ناظم الاطباء ) .
( 1060 )
ص 271 ، سطر 19 : توپوز
[ ت پ ز ] ( اسم ) . چوبدستى است سرگرد و شبيهء گرز .
( 1061 )
ص 271 ، سطر 23 : مجرة
[ م ج ر ر ] ( اسم ) . آسمان دره ، راه كهكشان .
( از آنندراج ) .
[ ص 272 ]
( 1062 )
ص 272 ، سطر 8 : شاديانه
[ شا د يا ن ] ( قيد ) « 1 » بطور شادى ، بطور عيش و عشرت .
( از ناظم الاطباء ) .
[ ص 273 ]
( 1063 )
ص 273 ، سطر 3 : اندخود - يا - اندوخود « 2 »
[ ا ن د خ د ] « 3 » ( اسم خاص ) .
شهرى است در 63 كيلومترى شمال غرب شبرغان و از اعمال ميمنه كه بين 65 درجه و 6 دقيقه و 6 ثانيه طول شرقى و 36 درجه و 57 دقيقه و 24 ثانيه عرض شمالى قرار دارد « 4 » . جادهء عمومى بلخ و هرات از آن مىگذرد و در 120 كيلومترى جنوب مجراى « اكسوس » يا « آمودريا » واقع است .
( از قاموس جغرافيايى افغانستان ) .
( 1064 )
ص 273 ، سطر 5 : مستظل
[ م س ت ظ ل ل ] ( اسم فاعل ) . پناه جوينده بسايه و ظل .
( از ناظم الاطباء ) . كسى كه خود را در تحت حمايت كس ديگر قرار دهد .
( 1065 )
ص 273 ، سطر 9 : شوك
[ ش و ك ] ( اسم ) . خار ، هرچيز سرتيزى ، خسك ، خس ، گلبن خاردار . ( از ناظم الاطباء ) .
هامش
( 1 ) - اين كلمه معنى اسمى نيز دارد و معنى اسمى آن هر سازى است كه در عيش و عشرت نوازند و نيز بمعنى محلى است كه آن ساز را نوازند .
( از ناظم الاطباء ) .
( 2 ) - در قاموس جغرافيايى افغانستان اين نام « اندخوى » و در « معجم البلدان » و بعضى از متنهاى جهانگشا و « مرات البلدان جلد اول » و « بستان السياحة » نيز « اندخوى » و در « سرزمينهاى خلافت شرقى » « اندخوى » و « اندخد » و « ادخد » و « انخد » آمده است .
( 3 ) - مرات البلدان بنقل از ياقوت آن را بفتح « د » ضبط كرده ولى از ضبط « اندوخود » حدس ضم دال رفت و امروز نيز با ضم دال تلفظ مىشود .
( 4 ) - بنقل ياقوت منسوب به آنجا « انخذى » « تخذى » است و اين شهر بين بلخ و مرو قرار دارد .