تيز ، و خنجر بيداد را خونريز ساخته بعجزهء قلعه گرم ستيز و آويز شده بودند . اعيان دولت درب قلعه را بر روى آن حضرت بسته ، از در مخالفت درآمدند . حضرت ظل اللهى كس بقلعه فرستاده علت منع را استفسار ، و براى گشودن درب قلعه آن روز چشم به راه انتظار نشستند . چون كار از تحمل گذشت ، توپ بر حصار دروازه بسته ، بعد از آنكه صفير گلوله بآواز بلند پيغام جنگ به آن طايفه ناخردمند رسانيد ، ايشان نيز بهيأت مجموعى از قلعه برآمده ، پشت به ديوار قلعه آغاز شلنگ « 1 » 470 و انداختن زنبورك و تفنگ كردند .
اعليحضرت شاه بعد از كروفر كه كوچه نجات را بنبست و سر گردنفرازى را پست « 2 » ديد ، از ميان آن گروه پرخاشجوى اسب اعتذار برانگيخته ، به حضرت ظل اللهى پيوست ، و شرط كرد كه من بعد از عهد مصادقت نكول ، و از رضاى خاطر اقدس عدول نورزد . اما در اثناى اينكه حضرت ظل اللهى را ملاقات مىكرد « 3 » در سر اسب مهر خود را از بغل درآورده به محمد على - خان تسليم ، و او را باسم نيابت سلطنت مأمور عراق كرده ، محرمان و غلامان خود را باطاعت او توصيه و تأكيد نمود و شاهوردى خان ، كه محرك اين مفاسد و درصدد خيالات فاسد بود ، فرار كرده ، حضرت ظل اللهى شاه والاجاه را در نزديك خود جا و مقام ، و در بستر آسايش آرام دادند . اما امراء و اعيان را با محمد على خان از حضور دور ساخته ، همان شب جمعى از مقربان و غلامان شاهى بعزم فتنهانگيزى گريخته ، بجانب مازندران رفتند . آن حضرت چون عدم و وجود و حضور و غيبت آن طايفه را مساوى مىدانستند ، مقرر شد كه احدى مانع ايشان نشود . روز ديگر شاه طهماسب را باتفاق چراغ بيگ افشار و جمعى از معتمدان روانهء ارض اقدس ، و خود بر سر راه موسى دانگى تا محولات 471 ايلغار نموده ، و در آنجا خبر رسيد كه موسى بيارجمند را تاخته ،
هامش
( 1 ) - در نسخهء « و » ، « ح » : شليك
( 2 ) - در نسخهء « و » : « سرور گردنفر از را قوىدست »
( 3 ) - در نسخهء « و » : « خفيه در سر اسب مهر خود را . . . »