شار فرستادند . [ چون بدان جايگاه رسيدم ] مرا به اكرامى تمام تلقّى كرد . در شهور سنه تسع و ثمانين و ثلثمايه خطبه و سكّه به نام همايون سلطان مطرّز گردانيدند . بر عقب آن خبر رسيد ، كه ايلك خان به بخارا آمد ، و ملك ستد ، و معظم سپاه را در قيد اسار و بند خسار كشيد ، و بقاياى آن قوم آواره و بيچاره شدند ، بر جمله پسر شار شاه به خدمت تخت سلطان آمد ، و از تقريب و ترحيب بهرهاى تمام يافت ، و مدّتى ملازم خدمت بود . از سر شطارت طبع حركات نامتناسب مىكرد ، و از سر نخوت پادشاهى از او سخنهاى مكروه حادث مىگشت ، و از جانب سلطان بر آن هفوات اغضا مىرفت ، و زلّات او را به نظر عفو اغماض مىنمود ، دستورى خواست .
سلطان او را به تشريف شاهانه و خلعت گرانمايه روانه كرد . با نشيمن خود رفت . بر اين جمله مدّتى بگذشت ، تا سلطان را نيّت غزوى خاست ، خواست كه از اطراف سپاهى جمع كند تا به مزيد قوّتى و كثرتى مستظهر گردد . مثالى به استدعاى شاه شار بفرستاد ، و از او حسن قيام به قضاى حقوق انعام و اكرام ، كه دربارهء او فرموده بود ، توقّع كرد . دست خذلان دامن ادبار او بگرفت ، تا معاذير نامقبول و علّتهاى معلول در ميان نهاد ، تا عصيان او ظاهر شد .
سلطان كار او فرو گذاشت و روى به مهمّ خويش آورد ، و از آن سفر بر مركب ظفر بازگشت . شاه شار را پيش تخت خواند ، و در اثناى آن مثالى كه به استدعاى او صادر شده بود ، سطرى از ايناس وحشت و ازالت عارضهء ريبت و بندى از استمالت و استعطاف ايراد كرد ، تا تربيتى كه در حقّ او فرموده بود ، به يك زلّت باطل نشود ، و غرس نعمتى كه در حق او نشانده بود ، به يك عثرت از بيخ برنيارد .
شار از آن ملطّفات نفورتر شد ، و مجاهرت او به عصيان پيش سلطان روشن گشت ، و سلطان امير حاجب التون تاش و ارسلان جاذب را به مناهضت او فرستاد . ايشان زعيم مرو رود را با خود ببردند ، چه او بر معاطف
جامع التواريخ ( تاريخ سامانيان وبويهيان وغزنويان ) ( فارسى ) — صفحة 141
مساهمون: رشيد الدين فضل الله همدانى
ص١٤١