وقت كه يعقوب بيرون آمد از خدمت پدر . عيص « 1 » بازگشت با صيدى كه اسحاق « 2 » آن را خواسته بود .
و چون از اين معنى باخبر شد ، حيرت و دهشت بر عيص و اسحاق غالب شد و انزعاج و انقلاب ظاهر گشت . در اثناى آن وحى نبوّت به امساك و سكون و ثبات به دو رسيد ، بدانست كه كرده و گفتهء او به امر الهى بوده است ، پس در مواجههء عيص يك بار ديگر به بركت بر يعقوب « 3 » دعا كرد . عيص چون آن حال مشاهده كرد بناليد و فرياد و الغياث كرد و در قدم پدر افتاد و از پدر دعا كردن به جهت بركت درخواست .
اسحاق به نوعى ديگر تا عيص خجل نگردد به بركت بر او دعا كرد فروتر از آن يعقوب و رتبت او . پس در سينهء عيض آتش كينهء يعقوب مشتعل شد و يعقوب را به هلاكت بيم كرد . و اين خبر چون به مادر يعقوب رسيد ، يعقوب را به سفر كردن امر كرد به جانب خال خود لابان « 4 » و خواستن دختر لابان .
اسحاق يعقوب را بخواند و بسيار دلخوشى داد و بركت و وصيّت بر او مجدّد گردانيد ، و او را والدين چنان بفرستادند كه هيچ وديعتى ضايع نكرد ؛ و يعقوب به امر والدين متوجّه جانب خال شد فريدا وحيدا بعيد الدار كئيبا شريدا قليل النّضار ، و در آن روز او را هفتاد و شش سال بود .
چو ديباج نورانى روز به دواج ظلمانى شب [ مبدّل ] شد ، يعقوب از رنج و تعب راه خسته بود ، يك لحظه براى استراحت سر به سنگى باز نهاد . به خواب ديد كه نردبانى در زمين و سرش بر آسمان افراشته و ملائكه بر او نزول و صعود مىكردند . در اثناى آن ناگاه يعقوب اين كلمات بيّنات به آوازى صريح فصيح به گوش هوش بشنيد كه انا اللّه إله [ ابراهيم ] « 5 » جدّك و اسحق ابيك . ترا بشارت كه همين خطّه كه تو بر او به استراحت مشغولى به تو و به
هامش
( 1 ) .Isa( 2 ) .Ishak( 3 ) .Ja'kub( 4 ) .Laban( 5 ) .Ibrahim