تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع التواريخ ( تاريخ بنى اسرائيل ) ( فارسى ) — صفحة 37

مساهمون:

ص٣٧
و اسحاق « 1 » در سن [
v
277 ] هفتاد و پنج بود و عمر اسماعيل « 2 » هشتاد و نه . ابراهيم « 3 » آنچه داشت در حال حيات خود بر ايشان قسمت كرد ، و اسحاق و اسماعيل را به جهت دفن و ترتيب تكفين و تجهيز نصب فرمود ، و او اسحاق را خليفه و وصىّ خود گردانيد و سرّ خويش را به وديعت به او داد . و چون عمر اسحاق به صد و بيست و سه سال رسيد ، هر دو چشم اسحاق از مطالعهء مبصّرات در حجاب ظلمانى پوشيده شدند ؛ و در اين سال اسماعيل از اين دامگاه غرور به سراى حبور پيوست ، و چون عمر يعقوب « 4 » به شصت و سه سال رسيد ، اسحاق عيص « 5 » را بغايت دوست داشتى . او را بخواند و گفت : مىخواهم كه به صحرا روى و صيدى گرفته جهت من بياورى . عيص به موجب امر پدر و امتثال فرمان به طلب صيد بيرون رفت . و مادرش يعقوب را دوست‌تر داشتى ، يعقوب را خبر كرد از وصيّت اسحاق عيص را و تسليم خلافت و وديعت سرّ ، و يعقوب را گفت تا برود و بزغاله‌اى به شتاب بياورد و مطعومى سازد كه ميل اسحاق بدان بود ؛ و پوستى بر گردن و دوش او پوشانيد تا چون عيص پر موى گشت . چه يعقوب را موى بر اندام نبود . يعقوب آن طعمه و لقمه به خدمت پدر آورد و اسحاق از آن بخورد و بياشاميد و فايده و راحتى تمام يافت . آنگاه يعقوب را به پيش خود خواند و در كنار گرفت و به سينهء خودش باز نهاد و سر و روى او ببوسيد و به بركت بر وى دعا كرد ، و او را خليفه و وصّى خود خواند و سرّ خود را به او داد [ يعقوب ] هرچه شادمان‌تر از خدمت پدر بازگرديد . و در اين روز او را شصت و سه سال بود ، و يعقوب در امر خويش منفرد شد و به تحصيل علوم در خدمت [ هود ] « 6 » النّبى مشغول گشت و در آن
هامش
( 1 ) .Ishak( 2 ) .Isma'il( 3 ) .Ibrahim( 4 ) .Ja'kub( 5 ) .Isa( 6 ) .Hud
جامع التواريخ ( تاريخ بنى اسرائيل ) ( فارسى ) — صفحة 37 | رشيد الدين فضل الله همدانى