اسحاق « 1 » در وجود آمد ، ابراهيم « 2 » به مقدم او عظيم خرّم و شادمان شد ، و بعد از هشت روز به امر خداى تعالى اسحاق را ختنه كردند ، و بعد از دو سال تمام ساره او را از شير باز كرد ، و در آن روز ابراهيم محفل بياراست و مهمانى كه لايق همّت او باشد ترتيب كرد و جماهير را از ملوك و مملوك ضيافت كرد .
و در آن روز اسماعيل « 3 » قوّت گرفته بود و هر وقت تير انداختى ، ساره « 4 » بر او خشم گرفتى ، و [ از ] ابراهيم ، درخواست تا اسماعيل و مادرش هاجر « 5 » را از نزديك او دور كند . هرچند بر ابراهيم مفارقت فرزند دلبند صعب بود ليكن به سبب ساره اسماعيل را به هاجر سپرد و او را با زاد و نفقه و آب از پيش خود دور كرد .
هاجر با اسماعيل روى بر بريّهء عرب نهادند و مىرفتند تا زاد و آب چيزى نماند ، اسماعيل را در زير درختى بنشاند و حق تعالى را از سر اخلاص بخواند و از حضرت عزّت رحمت و موهبت خواست . دعاى او مستجاب شد و حجاب از پيش ديدههاى هاجر برخاست تا آبى صافى را بديد . از آن بخورد و به فرزند داد و او را در كنار گرفت و بگريست . از آسمان آوازى به گوش هاجر رسيد كه يا هاجر ! اندوهگين مباش و پيرامن آن [ زمين ] مسكن گير كه آن زمين حجاز « 6 » است و آن را مسكن خود ساز .
بعد از آن هاجر براى اسماعيل زنى مصرى بخواست ، و او در آن وقت هجده ساله بود ، و چون سال اسحاق به سى و هفت رسيد ، حق تعالى ابراهيم را به ذبح او امتحان كرد . ابراهيم امتثال امر حق واجب ديد . در قربان كردن [ او ] بىفتور و اعتلال مسارعت نمود . ابراهيم اسحاق را به جايى برد و روى نازنين او بر خاك نهاد ، و كاردى چون شعلهء آتش و قطرهء آب بركشيد تا امر حق را به تقديم رساند .
هامش
( 1 ) .Ishak( 2 ) .Ibrahim( 3 ) .Isma'il( 4 ) .Sarah( 5 ) .Hagar( 6 ) .Higaz