به اوانى زر و نقره ، و بردهاى ملوّن بياراست ؛ و امرا و بزرگان لشكر هريك را به مرتبه و مقامى و رفعتى و درجتى مخصوص گردانيد ، و بفرمود تا ساقى شراب ممزوج كند به نسبت اختلاف امزجه و تباين كموبيش خوردن ، و امر كرد به احضار وشتى « 1 » زن خود چه او خوبترين اهل زمان بود . زن ابا كرد و فرمان اردشير « 2 » را امتثال ننمود . اردشير برنجيد ، با جماعتى ندما مشورت كرد .
به هلاك و دمار او رخصت دادند و ديگرى را بر او گزيدن .
پس دخترى صاحب جمال خوبچهره استار « 3 » نام دختر عمّ مردخاى « 4 » را بخواست كه بر ملّت يهود بود و بر جاى وشتى نشاند و مردخاى او را وصيّت كرد كه شوهر را از نسب و حسب خود آگاه نكند . و اردشير هامان « 5 » را موقّر و محترم گردانيد و بالاى همه وزير [ ان ] نشاند و فرمود كه همه كس او را سجده كنند . مردخاى او را سجده نمىكرد و مستحق سجده خداى را مىدانست .
هامان از او كينه گرفت و خواست كه بكشدش ، و قوم او را به ده هزار بدرهء نقره ، هر بدره هزار درم از دست اردشير بخريد . اردشير به ممالك خود نبشت كه تا يك سال بايد كه از يهود يك كس باقى نمانده باشد .
مردخاى چون اين سخن بشنيد ، جامه پاره كرد و پلاس پوشيد و آهكنان به درگاه پادشاه آمد . استار آواز او بشنيد . بر او بترسيد و بعد از تفتيش دستى جامهء ملوكانه در او پوشانيد و تقبّل نمود كه حال او به پادشاه عرضه دارد . و سه روز استار با همه كنيزكان روزه گرفتند تا مسبّب الاسباب سببى ساخت كه دو كس از مستخدمان اردشير قصد هلاك مردخاى كردند . مردخاى از عزم ايشان باخبر شد . استار را از كيد ايشان آگاهى داد . استار اردشير را از زبان مردخاى جه كرد .
هامش
( 1 ) .Vasti( 2 ) .Ardasir( 3 ) .Astar( 4 ) .Murdahai( 5 ) .Haman