روزى سلطان دانيال « 1 » را گفت : من ترا در زندان خواهم كرد قرين شيران شرزه . آن خداى يگانه كه مىپرستى و جهت او نماز مىكنى ، او خود ملائكه را بفرستد و ترا خلاص دهد ، و او را در چاهى تاريك انداختند كه مأوى و محلّ شيران شرزه بود ، و به مهر سلطان كردند تا كس را به او راه نبود .
پادشاه همه شب در انديشهء دانيال بود و از غم او چشم برهم ننهاد ، تا وقت صبح سلطان بر سر چاه آمد ، و دانيال را آواز داد كه هيچ آسيبى از شيران به تو رسيد يا نه ؟ دانيال از مغاك خاك جواب داد كه آن خداى كه از بهر او نماز مىكردم ، فريشته بفرستاد تا دهان شيران ببست و شرّ ايشان به من نرسيد . سلطان دانيال را وزير و مشير خود كرد و دشمنان او را در قعر چاه سياه انداخت تا شيران همه را بدريدند و بخوردند . و دارا « 2 » متعجّب بماند و اين عجايب به شهرها نوشت و به صنع خداى يگانه مقرّ و معترف شد .
بعد از آن پادشاه شد دارا [ ابن دارا ] سه سال ناقصه ، و در سال اوّل بنى اسرائيل را اجازت داد به رفتن به شام تا بيت المقدس را بنا كنند ، مبلغ چهل و دو هزار كس برفتند و بناى آن از نو بنهادند . سامره ايشان را غمّازى مىكردند ، امّا فايده نداد . سببش آن بود كه حق تعالى هفتاد سال وعده داده بود و هنوز هجده سال باقى بود از خرابى بيت المقدس .
بعد از آن پادشاه شد اردشير « 3 » مدّت چهارده سال ، و در سال دوازدهم از ملك او ، وزير او هامان « 4 » بنى اسرائيل را از او بخريد .
و هذه قصة اردشير
[ فى الجمله اردشير پادشاه بود ] بر صد و بيست و هفت شهر كه امّهات اقاليم بودند حاكم شد ، و چون از ملك او سه سال بگذشت ، دعوتى بزرگ بساخت
هامش
( 1 ) .Dani'al( 2 ) .Dara( 3 ) .Ardasir( 4 ) .Haman