و در [ سال ] سى و ششم از ملك ، بختنصر « 1 » خوابى ديد كه فريشتهاى از آسمان فروآمد و قلع درختى فرمود بلندشاخ بسيار غصن كه وحوش در ميانهء آن درخت ساكن بودند ، و بر سر آن مرغى نشسته ، و آن درخت تا هفت سال مقلوع بود و بيخ درخت سخت بود . دانيال « 2 » آن را تعبير كرد و گفت : اين شجره بختنصر است كه عقل او زايل شود و ذهنش مشوّش گردد ، و تا هفت سال با وحوش در كوهها بگردد ، و بعد از آن عقل به او بازآيد و ذهنش صافى شود و ملك به او بازگردد ، و ثابت شود او را كه ملك جز خداى را نيست ؛ و اشارت كرد او را به صدقه دادن دفع بلا را ، و حق تعالى او را به سبب صدقه يك سال تامّه مهلت داد ، باز متكبّر شد .
ناگاه بلا بر او هجوم كرد و پيرامون او درآمد و از ملك آواره شد و در كوهها و بيابانها با وحوش سياحت مىكرد تا مويها بر تن او دراز شد و ناخنها ، چنان كه اندامهاى او بپوشانيد تا در بوادى و برارى و قفار او را از حرارت و برودت نگاه مىداشت و آبهاى باران از او بازمىداشت ، و ناخنان و سبلت او چون مخالب سباع دراز شد ، آنگاه بارى تعالى بر او ببخشود و عقل را به او اعادت كرد و نفس او شكسته شد ، و در او ذلّت و تواضع و مسكنت و تحمّل و وقار پديد آمد ، و به تحقير و نقص خود مقرّ و معترف شد و به ممالك خود بازگشت بعد از هفت سال ، و به موجب سابق حكم مىكرد تا وفات يافت ، و بعد از او پسر او [ اويل مروداق « 3 » ] پادشاه شد مدّت بيست و سه سال . [
v
292 ] در سال اوّل از ملك او [ ذو الكفل « 4 » ] را از زندان بيرون آورد و با او احسان كرد و خلعت داد و او را ملازم خود گردانيد ، و نديم و جليس و حريف و انيس او شد تا وفات يافت ، و گور او در نهر ملك « 5 » است از اعمال بغداد ، و گويند كه آن به نام او بازخواندهاند .
هامش
( 1 ) .Buhtnasar( 2 ) .Dani'l( 3 ) .Ewil - Merodak( 4 ) .Du'l - kifl( 5 ) .Nahr - i malik