اردشير « 1 » تفحّص آن حال كرد . صحّت آن بر او ظاهر شد . در حال فرمود تا آن هر دو خادم را بكشتند . استار « 2 » از اردشير استدعا كرد كه به دعوت او حاضر شود ، و از وزرا جز هامان « 3 » با او نباشد . اردشير اجابت نمود ، امّا از تخصيص نفس هامان متفكّر بود . همه شب از اين وسواس چشم او نمىغنود .
بفرمود تا كتاب تاريخ مىخواندند . از اتّفاق حسن ، وصيّتى و نصيحتى [
r
293 ] از آن مردخاى « 4 » برآمد كه سلطان « 5 » را كرده بود كه به سبب آن نفس او را از هلاك نگاه داشت ، و بعد از آن اردشير گفت : چه نيكى كنيم به جاى مردخاى به سبب آن نصيحت پسنديده ؟ چون روز شد ، هامان اجازت خواست تا مردخاى را صلب كند .
پادشاه گفت : جزا و سزاى آنكه پادشاه را نصيحت مشفقانه كند چه باشد ؟
هامان گفت : خلعتى از اين پادشاه و مركب خاص و تاج سلطان بر سر او نهاده ، و نادى منادى مىكند : اين جزاى آنكس است كه پادشاه را نصيحت پسنديده كند . هامان را تصوّر آنكه پادشاه اين همه با او خواهد كرد . اردشير هامان را گفت : بشتاب و اينها همه كه گفتى با مردخاى بكن . بر جمله فريب و تزوير هامان بر سلطان ظاهر شد ، تا عاقبت رفعت او بر سر دار بود ، و اولاد و عشيرت و اقرباى او يكسر كشته شدند ، و وزارت بر مردخاى مقرّر گشت و نيابت به دو مفوّض شد . پس سلطان به همه ممالك خود پيغام فرستاد به اعزاز و اكرام بنى اسرائيل و دفع دشمنان ايشان . و يهود در اين روز عيدى عظيم كردند و هنوز آن عيد ميان ايشان برقرار است .
بعد از آن پادشاه شد پسر او [ دارا « 6 » ] مدّت سى و شش سال ، و در سال دوم
هامش
( 1 ) .Ardasir( 2 ) .Astar( 3 ) .Haman( 4 ) .Murdahai( 5 ) .Sultan( 6 ) .Dara