اى خداوند عالم ! چون مىدانى كه مصلحت ملك تو در اين است ، بگذار تا بنده بيرون شود ، تا آنچه مراد است ايشان را بكنند . سلطان دستورى نمىداد ، و سپاه جمله برنشسته بودند ، و پيرامون سراپردهء سلطان صف زده ، دست به غارت بردند و از حشمت كناره كردند ، و در نوبتى شدند ، و مجد الملك را به ريش به دركشيدند ، و پارهپاره كردند .
چون سلطان خون به در نوبتى خاصّ بديد ، و تجاسر و جرأت آن كافرنعمتان مشاهده كرد ، با تيغى هندى چون قطرهء آب از شرج سراپرده بيرون دويد ، و روى به خيمهء آخربك نهاد ، و شمشير به دست وشاقى داد .
آخربك پيش بازآمد و زمين ببوسيد ، و در خاك افتاد . سلطان گفت : اين چه بى رسميست كه اين جماعت مىكنند ؟ حرمت حرم ما نداشتند ، و ناموس سلطنت بردند ، برنشين و بانگى بر اين ناكسان زن ، و بپرس كه ملتمس شما چيست ؟
آخربك منافق خدمت كرد ، و سلطان را در خيمه بنشاند ، و خود برنشست . چون با ايشان همداستان بود و موافق . حاجبى را بازفرستاد كه اين قوم سخن بنده نمىشنوند ، و راى بىرسمى دارند . تدبير سلطان آن است كه سر خويش گيرد ، و از جانبى بيرون رود . سلطان گفت : چندان تسكين ايشان بكن كه من با چند غلام وشاق بيرون روم . و در حال با چند نفر غلام از لشكرگاه بيرون رفت ، و بر صوب رى روان شد .
سلطان محمّد نزديك رسيده بود ، به همدان آمد ، و پنج نوبت بزد ، و تمهيد رسوم سلطنت كرد . مؤيد الملك وزير در خفيه بر عداوت بركيارق او را باعث مىبود و قصدها مىكرد . بركيارق از خراسان و گرگان و رى و حوالى آن سپاهى جمع كرد . سلطان محمّد روى به دو نهاد . مصاف دادند . سلطان محمّد منهزم شد ، و مؤيّد الملك گرفتار گشت ، چند روز در بند بود ، به سلطان پيغام فرستاد ، و گفت :
جامع التواريخ ( تاريخ آل سلچوق ) ( فارسى ) — صفحة 45
مساهمون: رشيد الدين فضل الله همدانى
ص٤٥