تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع التواريخ ( تاريخ آل سلچوق ) ( فارسى ) — صفحة 44

مساهمون:

ص٤٤
دل . مرا ايشان بر آن مىدارند كه ترا به پادشاهى بنشانيم ، و اين شهر و نواحى نگاه داريم ، و مردم در خصب و امن افتند ، چندانچه يك فتح بكردى ، جهان ترا مسلّم شد . انر بلگابك اين دمدمه و غرور از او قبول كرد ، و به ريسمان او در چاه جاه و پادشاهى رفت ، و نخوت سلطنت در دماغ او جاى گرفت ، و سراپردهء پادشاهانه و نوبتى درخور آن سرخ ، القاب او بر دهليز سراپرده نوشته بزدند و بارگاهى بنهادند ، و به اطراف پارس و كرمان مسرعان و پيكان دوانيدند كه پادشاه نو برخاسته است . انر بلگابك به عزم عصيان روى به رى نهاد ، به ناحيت ساوه به مرحلهء انجيلاوند باطنيانش كارد زدند ، در اوائل محرّم سنهء اثنتين و تسعين و اربعمايه كشته شد . مؤيّد الملك چون آن گناه كرده بود ، و از او آن حالت واقع شده ، به گنجه گريخت پيش سلطان سعيد محمّد أنار اللّه برهانه و أسكنه جنانه ، و او را بر طلب عراق و خراسان داشت ، و رايهاى اميدمند زد ، و در شوّال سنهء اثنتين و تسعين و اربعمايه از گنجه نهضت فرمودند به اندك سپاهى به صوب عراق . و سلطان بركيارق از خراسان بازگشته بود و به كهستان عراق آمده ، و مجد الملك ابو الفضل قمّى مستوفى حضرت سلطان بود و كار ممالك به دو مفوّض ، و چون از قم بود ، امراى دولت و اركان حضرت را با او به سبب مذهب و اعتقاد خوش نبود . ساير حشم بدين‌واسطه بر سلطان بركيارق بيرون آمدند ، چون اينانچ بيغو آخربك و پسران امير اسفهسالار برسق و غير ايشان قصد سر مجد الملك مىكردند . سلطان اجابت نمىكرد ، و گفت : مهابت و ناموس و نفاذ حكم برخيزد ، غوغا كردند ، و قصد خيمهء مجد الملك كردند . او بگريخت ، و در نوبتى * سلطان پيش حرم آمد . خيلخانهء او جمله غارت كردند ، و به سلطان پيغام دادند كه او را به ما سپار . سلطان اجابت نمىكرد ، و مجد الملك مىگفت :