ايشان جنگ مىبود . يك روز مصاف روباروى دادند ، اتابك با كثرت حشم و سواد انبوه شكسته شد . با رى بازآمد ، و سلطان به در دامغان ديه دايه كه ملحدان داشتند حصار داد ، و بستد و خراب كرد . بعد از آن به مازندران شد پيش شاه آنجا . از او خدمتى پسنديده يافت . بدگويان سلطان را مستوحش گردانيدند ، تا يك روز كه سلطان را مهمان خواست كردن . سلطان برنشست و به راه شاه دز به سمنان آمد . ملك كس فرستاد و بىگناهى خود بازنمود ، و عذرها خواست ، سلطان قبول كرد .
و اتابك در رمضان سنهء ثلاث و ثمانين [ و خمسمايه ] به شهر همدان آمد ، و امراى عراق قصد و آغازيدن مخالفت مىكردند ، و آوازهء آمدن سلطان افگندند . اتابك نااميد شد . در چهارم رمضان سنهء ثلاث و ثمانين [ و خمسمايه ] در شب ناگاه عزم آذربيجان كرد ، و جمله بنه بر جاى بماند بر در همدان ، * و در آن وقت امير ابو بكر به شهر بروجرد بود ، و سراج الدّين قيماز به اصفهان . به تعجيل براند ، و در نهم رمضان به همدان آمد ، و قتلغ اينانج از راه زنجان با محروسهء رى شد ، و امير اياز به قلعهء بهستان ، و در چهاردهم رمضان سنهء ثلاث و ثمانين [ و خمسمايه ] وزارت به عزيز الدّين دادند ، و سراج الدّين قيماز از اصفهان بيامد ، و با امير ابو بكر يكى شد ، و روى به آذربيجان نهادند . و در اين وقت سلطان طغرل از راه بيابانك به ساوه آمد .
فصل زمستان بود ، و امير علمدار به همدان . چون خبر رفتن امير ابو بكر شنيد ، سلطان با جمعى جوانان و بزرگزادگان روزگار جهانناديده در محرّم سنهء اربع و ثمانين [ و خمسمايه ] به مرحلهء كركهرى شد ، و راه بر ايشان بگرفت ، امير علمدار كشته شد ، و جماعتى از بزرگزادگان و جوانان .
و چون فصل بهار آمد ، قتلغ اينانج از رى به خدمت سلطان آمد ، و با هم روى به آذربيجان نهادند ، آوازهء اتابك به عراق آمدن مىدادند . در آخر صفر سنهء اربع و ثمانين [ و خمسمايه ] خبر آمد كه پانزده هزار سوار با وزير بغداد
جامع التواريخ ( تاريخ آل سلچوق ) ( فارسى ) — صفحة 126
مساهمون: رشيد الدين فضل الله همدانى
ص١٢٦