پهلوان در حيات بود ، سلطان و خلق عالم در آسايش بودند .
و چون در ذى الحجّهء سنهء احدى و ثمانين و خمسمايه اتابك محمّد بن ايلدگز متوفّى شد به شهر رى ، و سلطان طغرل به ساوه بود با بعضى امرا ، و بعضى به رى با خدمت قتلغ اينانج و جمال الدّين ايپه چاشنىگير و سيف الدّين روس و جمال الدّين ازپه به اصفهان بودند . سلطان خواست كه كار ملك به قواعد گذشته بازآرد ، چنان كه حكم سلاطين بودست و باشد ، امرا در خفيه و ملا كس مىفرستادند به خواندن اتابك قزل ارسلان . قزل با لشكرى گران به در همدان آمد ، و به كوشك باغ ملاقات افتاد . قزل از غايت تكبّر و تجبّر سلطان را دستبوس نمىكرد . عاقبت آن مهم بگزاردند . جماعت بدگويان و فتّانان عراق كه از مايهء فضل بىبهره بودند ، او را بر سلطان و سلطان را بر او ناايمن كردند ، و كار سلطنت به وجود اتابك از دست سلطان برفت ، و قزل ارسلان كار سلطان بيكبارگى به تمام فروگرفت ، و طمع در ملك داشتن بىحضور و مشورت سلطان كرد ، و بعضى را از خواصّ سلطان محبوس كرد ، و بعضى را به مال بفريفت ، و كار معاش بر سلطان تنگ فروگرفت . به قول اصحاب اغراض و جمال الدّين آيپه و سيف الدّين روس عصيان ظاهر كردند ، و در خفيه ، احوال با سلطان مىنمودند .
پس اتابك با سلطان روى به اصفهان نهادند ، و ايشان قصد رى كردند .
اتابك بر اثر ايشان به ساوه رفت ، و آنجا اتابك خاتون بنت اينانج را در حبالهء خويش آورد ، و از آنجا به رى شدند ، و در محافظت سلطان احتياطى تمام مىكردند ، و جمال الدّين آيپه و روس به سمنان شدند . تا يك شب سلطان فرصتى يافت در جمادى الاولى سنهء ثلث و ثمانين [ و خمسمايه ] با خواصّ خويش از سر دولاب برنشست ، و پيش ايپه و روس رفت به سمنان .
اتابك با جمله لشكر بر عقب او برفت ، و سلطان به دامغان پشت با كوهى بلند داد كه بر راه مهربون ( ؟ ) باشد ميان چهارده و گردكوه ، و چند روز ميان
جامع التواريخ ( تاريخ آل سلچوق ) ( فارسى ) — صفحة 125
مساهمون: رشيد الدين فضل الله همدانى
ص١٢٥