تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع التواريخ ( تاريخ آل سلچوق ) ( فارسى ) — صفحة 117

مساهمون:

ص١١٧
سلطان نصرة الدّين محمّد پهلوان و امراء به همدان آمدند . اينانج از رى به ساوه [ و مزدقان ] آمد ، و بسيارى خرابى در ولايت كرد و تا مردوى بر عقب لشكر هزيمتى بتاخت ، و هركه را يافت ، گرفت . امّا قصد همدان نيارست كرد ، به رى بازگشت . و در آخر سنهء ثلاث و ستّين [ و خمسمايه ] و در اوّل سنهء اربعين و ستّين [ و خمسمايه ] اتابك اعظم چون خبر اين واقعه شنيد ، روى به عراق نهاد ، و به در رى رفت در فصل تابستان با سپاهى گران ، و سلطان به خرّقان آمد ، اينانج احكام ديوار شهر رى و قلعه مىكرد ، و منجنيق و عرّاده مىساخت ، و ولايت جمله اتابك از حدود خرّقان و أعلم خرج كرد ، و كار بر اينانج تنگ گشت ، دانست كه شهر به حصار نتواند داشت . رسولان را در ميان داشت ، مىخواست كه عهدى و سوگندى رود ميان او و سلطان تا در شهر باز كند . رسولان در تردّد بودند . و ديگرروز قرار نهادند كه ميان ايشان ملاقات باشد . سلطان و اتابك نزديك شهر آمده بودند . چون روز شد ، اينانج را كشته يافتند در خيمه‌اى كه بر دروازهء طهران زده بود در پس باروى شهر ، و غلامان كه آن شب به يتاق بودند گريخته ، شهر و ولايت بىخصومت مسخّر شد سلطان را ، و قلعه را خراب كردند ، و رى بر حاجب نصرة الدّين محمّد پهلوان نوشتند و كارها استقامت گرفت ؛ و عمر علىبار دربند بماند در دست موكّلان اتابك اعظم مدّت سه سال تا آنگاه كه وفات يافت ، و معين ساوجى از بند خلاص يافت ، اما زود بر عقب آن درگذشت . و در آخر سنهء خمس و ستّين [ و خمسمايه ] سلطان به اصفهان آمد از ساوه ، و اتابك اعظم و پهلوان اتابك محمّد و امير سپهسالار مظفّر الدّين قزل ارسلان و والدهء سلطان جمله به اصفهان آمدند ، و خواجه جلال الدّين بن قوام الدّين وزير شد ، و بر اثر سلطان به اصفهان آمد . و هم در روز دوات وزارت پيش او نهادند ، به محلّت تيماورد در خانهء پدر خود فروآمد . و در سنهء