مسلمانان اسير گرفتند ، تا چهارپايان غارتيده براندند ، و از در قزوين دو هزار شتر براندند و بازگشتند ، و سلطان و اتابك و امرا بر اثر ايشان به رى آمدند ، و اينانج به جرجان رفت ، و بخار سوخته كه مرغزارى نامدار است در حدود استراباد نزول كرد ، و لشكر خوارزم به راه دهستان به خوارزم رفتند .
اينانج من بعد جاى صلح نگذاشته بود . سلطان زمستان به رى مقام كرد ، و در فصل بهار سنهء ثلاث و ستّين [ و خمسمايه ] به نعلبندان آمد به نزديك مشهد ، و اتابك به آذربيجان شد ، و در زمستان اين سال * سلطان به ساوه آمد .
و عمر علىبار به حكم استحكام قلعه و ذخيرهء تمام كه داشت ، گرد عصيان مىگشت ، و باد طغيان در دماغ او مىجنبيد . جزما با خود راست كرده بود كه عاصى شود ، و به مقدّمه در امضا و امتثال مثالهاى اتابك تهاون و تغافلى مىكرد ، سلطان را از اين حال به فراست راى روشن آگاهى شد . او را بفريفت و به عشوهء غرور به درگاه خواند به ساوه . چون برسيد ، روز ديگر به سراى ديلمان به خدمت آمد . خلوت ساختند . سلطان او را و معين ساوجى را كه مستوفى بود ، در آن روز بگرفت ، و هردو را موقوف كردند ، و بنه و خزانه و آنچه موجود بود از ايشان جمله به غارت ببردند ، و استيفا به خواجه عزّ الدّين دادند .
سلطان به تابستان سنهء ثلث و ستّين [ و خمسمايه ] به در همدان آمد ، و زمستان به ساوه رفت بار ديگر . و چون خبر مؤاخذت عمر بن علىبار به اينانج رسيد ، قصد رى كرد ، و از شاه مازندران مدد خواست . مددى بسيار بياورد . امير حاجب نصرة الدّين محمّد پهلوان و جمال الدّين بن عمر و امراء كه در خدمت بودند ، به رى رفتند ، و ميان اينانج و ايشان ملاقات افتاد به در رى .
در ابتدا شكست بر اينانج بود . امّا سبب بىتربيتى و مخالفت لشكر سلطان وهنى تمام بر ايشان افتاد ، به هزيمت شدند ، و سلطان از جانب ساوه به همدان آمد ، و به چال داودآباد بسيار خلايق [ از سرما ] هلاك شدند ، و بر اثر
جامع التواريخ ( تاريخ آل سلچوق ) ( فارسى ) — صفحة 116
مساهمون: رشيد الدين فضل الله همدانى
ص١١٦