با اينان مينمودند ، و اين هنگام پول نيز دادند . ( بگفتهء براون سى هزار تومان دادند ) .
از اين گذشته ، برخى شاهزادگان و درباريان ، هر يكى باميد ديگرى باينان گراييده و اين هنگام نيز پول ميفرستادند . سالار الدوله پسر شاه كه اين زمان حكمران كردستان ميبود ، ولى بآرزوى وليعهدى افتاده و حاجى ميرزا نصر اللّه ملك المتكلمين اسپهانى ، براى پيشرفت اين آرزوى او بتهران آمده بود ، پولى داد كه علماء ميان خود بخشيدند ، و چنان كه در تاريخ بيدارى مينويسد چهار صد تومان بطباطبايى رسيد . براون نوشيه محمد عليميرزا هم پول فرستاد ولى ما از آن آگاه نيستيم .
روزبروز بشمار و شكوه اينان ميافزود ، و يك كار شگفت اين بود كه شيخ مهدى پسر حاجى شيخ فضل اللّه ، از پدرش رو گردانيده و با چند تن باينان پيوست .
عين الدوله چون پيشرفت كار اينان را ديد بيم كرد و بچاره جوييهايى برخاست . بدينسان كه سالار اسعد نامى را با چند تن سوار و يكدسته سرباز ، بعبد العظيم فرستاد كه نگهبان آنان باشند ، و از آنسوى خواست با دادن پول جدايى ميان سران كوشندگان بيندازد ، و بطباطبايى پيام فرستاد كه از بهبهانى جدا شود و به شهر بازگردد بيست هزار تومان پول به او پردازد . شادروان طباطبايى پروا ننمود .
سپس بر اين شد آنان را به نيرنگ ، از آنجا بيرون آورد و هر يكى را بجاى دور ديگرى فرستد ، و براى انجام اين كار امير بهادر جنگ را فرستاد . يكروز بسيار سردى ، اين با دويست تن سوار ، و چند كالسكه و گارى بعبد العظيم آمد ، و علماء را گرد آورده و چنين گفت : « شاه مرا فرستاده است كه شما را بنزد او ببرم كه با خود او گفتگو كنيد و آنچه ميخواهيد بخواهيد ، و من هم كوشش در كار شما دريغ ندارم » .
علماء بآمدن خرسندى ندادند . امير بهادر گفت : من ناگزيرم شما را از اينجا ببرم ، اگرچه كار بويران كردن اينجا و كشتن كسانى بكشد . در اينميان ، ميانهء افجهاى با او سخنان تندى رفت ، و چون افجهاى نام شاه را ببدى برد ، امير بهادر ، چنان كه شيوهء او بود بشيرينكاريهايى پرداخت ، و از اينكه نام آقايش ببدى برده شده ، فريادها زد و بيتابيها نمود ، چندانكه افتاد و از خود رفت .
از آنسوى حاجى شيخ مرتضى ، از اين فرياد و هياهو ترسيده بى خود گرديد .
هنگامهء بزرگى برخاست ، و سرانجام كوشيده و هردو را به خود آوردند ، و پس از گفتگوها ، دو سيد نرمى نموده و خرسندى دادند كه بكالسكهها نشسته به شهر آيند .
ولى در اينميان كسانى از همراهان خود امير بهادر پرده از روى كار برداشته ، و ببرخى از آقايان خواست عين الدوله را آگاهى دادند . اين بود پسران طباطبايى و ديگران بشوريدند و جلو آنانرا گرفته و نگزاردند ، و باز در ميانه هياهو برخاست ، و زنان و مردان از هر گروهى كه بودند بهم آميخته و جلو سواران را گرفتند ، و از اين بانگ و ناله و هياهو بازار عبد العظيم بسته و همگى مردم در صحن گرد آمدند ، و هنگامه هرچه بزرگتر گرديد .
تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 66
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٦٦