تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 56

مساهمون:

ص٥٦
آن ميبودند . در اين كارهاى بهبهانى و طباطبايى ، يكى از كوشندگان كارآمد ، شادروان ميرزا مصطفى آشتيانى ( پسر كوچك ميرزاى آشتيانى ) ميبود . اين جوان ، بسيار زيرك و هوشيار و كاردان ميبود ، و دست بازى ميداشت ، و در سهانيدن مردم و واداشتن آن به كار ، جربزه نيكى از خود نشان ميداد ، و چون مسجد خازن الملك و مدرسهء آن ، در پهلوى همان سراى نوساز بانگ ، در دست خاندان اينان ميبود ، و طلبه‌هاى آنجا ، و همچنان مردم آن پيرامونها ، بستگى بخاندان اينان ميداشتند ، در اين پيش‌آمد نيز ، بيش از همه پاى آنجوان در ميان ميبود ، و بيشتر كوشش را او ميكرد . در دههء آخر رمضان ، يكشبى ، نگهدارندهء سيد ولى ( متولى ) ، بخانهء طباطبايى آمده ، و چنين آگاهى آورد كه امروز كه در گورستان زمين را ميكندند ، استخوانهاى زن مرده‌اى بيرون آمد كه دانسته شد سال پيش به زير خاكش سپرده بودند ، و كاركنان پروايى ننموده استخوانهاى او را نيز بچاهى كه براى ريختن استخوانها كنده‌اند ريختند ، و پرستاران امامزاده و طلبه‌هاى مدرسه بشورش آمده ، و به آنجا ريخته ، و كارگران را از سر كار دور كردند ، و فردا هم باز كشاكش و آشوب خواهد بود . شادروان طباطبايى پاسخ داد : شما خاموش باشيد ، و بكارى برنخيزيد تا ما خود چاره كنيم و نگزاريم آشوبى رو دهد . فردا ، چون باز بيم شورش ميرفت ، از سوى حكمران تهران و ادارهء پوليس ، چند تن فراش و پوليس به آنجا گمارده شد . ميرزا مصطفى پيام برييس بانگ فرستاد كه چارهء اين كار با فراش و پوليس نشود ، و زور سود ندهد . روز سوم آذر ( 26 رمضان ) ، كه آخرين آدينهء رمضان بود ، و در چنان روزى مسجدها پر از انبوه مردم شدى ، در مسجد خازن الملك ، حاجى شيخ مرتضى آشتيانى ، خود بمنبر رفت ، و باز داستان كاويدن گورستان و ساختن سراى را بميان آورد ، و گله و نالهء بسيار كرد . با آن دلبستگى كه مسلمانان بگورستان داشتندى ، و آن ارجى كه بعلماء گزاردندى ، پيداست كه اين گله‌ها و ناله‌ها چه هنايش در دلها ميكرده . مردم براى يك تكانى آماده شده بودند . شب آن روز ، هم در خانهء آشتيانيان با بودن دو سيد و ديگران ، نشستى برپا گرديد و نقشهء كار كشيده شد . ميرزا مصطفى به گردن گرفت كه فردا سراى نيمه‌ساز بانگ را براندازد . فردا شنبه چهارم آذر ( 27 رمضان ) تهران در خود ، يكداستان كم‌مانند شگفتى ديد : هنگام پسين با بودن حاجى شيخ مرتضى ، حاجى شيخ محمد واعظ بمنبر رفت ، و باز داستان بانگ را عنوان نمود . نخست بشيوهء ملايى ، از « حرمت ربا » و « حرمت اعانت بكفر » و مانند اينها سخن راند ، و سپس بر سر كاويدن گورستان و سراى ساختن