به مسجد و نماز خواندن خوددارى مينمودند .
اين رفتار ظفر السلطنه كه بسيار بجا بود ، آن روز گناه بزرگى شمرده شدى . چوب زدن بپاى مجتهدان كارى بود كه مردم گمان نكردندى ، و از آن سوى داستان ، چنان كه رو داده بود بتهران نرسيد . كسانى از خويشان و هواداران حاجى ميرزا محمد رضا نامه نوشته و داستانرا چنان كه ميخواستند باز نموده بودند . اين بود بر دو سيد گران افتاد ، و آن را نمونهء ديگرى از خودكامگى عين الدوله ، و بىپروايى با علماء شمردند ، و چون در سايهء همدستى نيرومند گرديده ، و خود درپى دستاويزهايى ميبودند كه با دولت درافتند و ببدگويى پردازند ، و مردم را بشورانند ، و از آنسوى ماه رمضان در ميان ، و زمينهء كار آماده مىبود ، از فرصت سود جسته ، و فردا كه چهارشنبه بيست و چهارم ابان ( 17 رمضان ) بود ، در بيشتر منبرهاى تهران گفتگو از داستان كرمان كرده شد ، و از عين الدوله و حكمرانانى كه بشهرها ميفرستاد بدگوييها رفت . شادروان طباطبايى خود بمنبر رفت و گفتگو كرد و مردم را بگريانيد ، صدر العلماء نيز همين كار را كرد . در مسجد سپهسالار كهن كه از آن بهبهانى بود ، با بودن خود او و با دستورش واعظى آن گفتگو را بميان آورد .
حاجى شيخ فضل اللّه نورى و علماى ديگرى ، كه با اينان همدستى نميداشتند ، و از نهان پشتيبان عين الدوله ميبودند بىپروايى نمودند ، ولى دولت ناگزير شد ظفر السلطنه را از كرمان بازخواند .
در همان روزها شبى ( شب 25 رمضان ) ، بهبهانى بخانهء طباطبايى آمد ، و دو تن نهانى باهم گفتگو كردند ، و پيمان همدستى ميان ايشان ، از اينشب هرچه استوارتر گرديد .
ويران كردن سراى بانگ
در اينميان يك داستان ديگرى در كار رودادن ميبود ، چگونگى آنكه بانگ روس ، جاى يك مدرسهء ويرانه ، و يك گورستان كهنه را ، در ميان شهر خريده ، و در آنجا سراى بلند و استوارى براى خود ميساخت ، و طباطبايى و همدستان او ، از اين ناخشنودى مينمودند ، و در ميانه گفتگوها ميرفت .
كسانى كه بكوچههاى كهن تهران آشنايند ، ميدانند كه در پشت بازار كفشدوزان ، مسجدى بنام مسجد خازن الملك ، و يك امامزاده ويرانهاى بنام « سيد ولى » مىباشد ، و در ميان آنها و بازار كفشدوزان يك جاى تهى هست . در اينجا در شصت و هفتاد سال پيش ، يك مدرسهاى بنام « مدرسهء چال » ، و يك گورستانى بوده است ، كمكم مدرسه رو بويرانى ميآورد و از طلبه تهى مىشود ، و سرانجام جايگاه ذغالفروشان ميگردد ، گورستان نيز چون دولت از خاك سپردن مردگان در درون شهر جلو ميگيرد بيكاره مىماند . كسانى از مردم ميرفتهاند ، و از علماء ، كمى از آن پيرامونها را ميخريدهاند و براى خود خانه ميساختهاند و علماء بنام اينكه « موقوفات » از كار افتاده را ميتوان فروخت