تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 830

مساهمون:

ص٨٣٠
نوشته در دست است اينك كوتاه شده آن را ميآوريم : مىنويسد : روز آدينه حاجى شيخ فضل اللّه بديدن كسانى رفته بود و شب چون دو ساعت گذشته ، همراه پسرش حاجى ميرزا هادى و سه تن ديگر از ملايان پيرامونش ، و چند تن نوكر كه چراغ ميكشيدند ، بجلو خان عضد الملك رسيده پياده گرديد ، يكى از سوى جلو پيش ميآمد و چون بحاجى شيخ فضل اللّه رسيد شش لول خود را كشيده تيرى بسوى او انداخت ، و او از گزند تير سرپا ايستادن نتوانسته به زمين نشست و ميرزا هادى بنگهدارى او پرداخت ، و چون چند تير ديگر نيز انداخت دو گلوله به ميرزا حاجى آقا دماوندى « 1 » ( يكى از ملايان پيرامون او ) رسيده او را هم زخمى گردانيد ، و چون همراهان حاجى شيخ فضل اللّه بسر او ريخته خواستند دستگير كنند يك گلوله از زير گلوى خود زد كه از استخوان گونه بيرون جهيد . همراهان او كه در آن نزديكيها ميبودند داستان را چنين ديده بگريختند . در اين ميان همسايگان بآواز تير بيرون ريخته از چگونگى آگاه گرديدند و هر سه از زخميان را برداشته به خانه حاجى شيخ فضل اللّه بردند . تيريكه به او خورده از زير ران چپ گذشته بيرون آمده بود و زخمش كارى نمىبود . ميرزا حاجى آقا از پا و از شانه زخم برداشته حال او نيز بد نميبود . ولى خود زننده حالش بد ميبود و از آسيب گلوله سخن گفتن نمىتوانست . اين بود هرچه پرسيدند پاسخى نگرفتند ، و تنها از مهرش دانستند كه نامش كريم است . فردا نيز جستجوهايى كرده دانستند پيشه دواتگرى داشته است . بهر حال او را نگهداشتند . و چون زخمش بهبودى يافت زنجير بگردنش زده بزندان فرستادند . حاجى شيخ فضل اللّه بكشتن او خرسندى نميداد و گويا در زندان ميبود تا تهران بدست آزاديخواهان افتاد . حاجى شيخ فضل اللّه و ميرزا حاجى آقا نيز پس از چندى بهبودى يافتند .

يك كار شگفتى از آزاديخواهان قفقاز

اين بود برخى از رخدادهاى تهران ، و چون در همان هنگامها يك كار شگفتى هم از آزاديخواهان قفقاز رخداد كه در پايان گفتار آن را نيز مياورم : چنان كه گفته‌ايم محمد عليميرزا ميخواست از روس و انگليس وامى گيرد . روس و انگليس كه از ساليان دراز وامدادن بايران را ، افزارى براى انجام آرزوهاى سياسى خود گرفته و تا آنهنگام چند بار وام داده بودند ، از ديرباز ميكوشيدند كه بار ديگر وامى دهند و بچيرگى خود افزايند ، و چنان كه ميدانيم از آغاز باز شدن مجلس چند بار اين گفتگو را در آنجا بميان آوردند ، و در هربار مجلس بجلوگيرى كوشيد . ليكن پس از بسته شدن مجلس باز آن گفتگو در ميان ميبود . محمد عليميرزا نيز از بىپولى و تنگدستى آن را مىخواست . چنين گفتگو ميرفت كه پولهايى بنام « پيش قسط هاى » آن وام بمحمد عليميرزا بپردازند تا كار او راه بيفتد ، و سپس كه دوباره مجلس
هامش
( 1 ) اكنون در تهران است و بنام خطيبى شناخته مىشود .