تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 832

مساهمون:

ص٨٣٢
دو دولت گام پس گزاردند و از پرداخت پول بازايستادند . از آنسوى از زمانيكه داستان بمباران مجلس با دست لياخوف رخ داده بود ، چون روزنامه‌هاى انگليسى برفتار او ايرادهاى بسيار ميگرفتند ، برخى از روزنامه‌هاى روسى نيز با آنان هم‌آواز شدند ، و از دولت خواستار گرديدند كه لياخوف را بازگرداند . اين آوازها در روسستان محمد عليميرزا را به بيم انداخت . زيرا خود را بلياخوف و نيروى او نيازمند مىديد . از اينرو علاء الملك را برگزيده بنام « سفارت فوق العاده » به پترسبورك فرستاد كه در آنجا با ديدن اين و آن ، و با راندن گفتار در نشستها انديشه مردان آزاديخواه روس را ، چه دربارهء بازخواستن لياخوف و چه در زمينه دادن وام ، بسود او گرداند ، و علاء الملك رفته بكارها و گفتارهايى پرداخت كه در روزنامه‌هاى روسى نوشتند . چون داستان وام در نزد آزاديخواهان درخور چشم‌پوشى نمىبود ، و محمد عليميرزا اگر پول بسيار بدست آوردى بتواناييش افزودى ، از اينرو كميته ايرانيان در باكو چنين خواست كه كسى را از ملايان آزاديخواه ايرانى ، بنام نمايندگى از سوى علماى نجف روانه پترسبورك گرداند ، كه رفته در آنجا با سررشته‌داران روسى بديدار و گفتار پردازد ، و ناخشنودى علماى نجف را درباره وام دادن به آنها برساند ، و چون سياستگران روسى ميخواستند اگر خودشان بنام دولت وامى ندادند سرمايه‌داران اروپا را وادارند كه با گرفتن گرو ( جواهرات ) وامى بمحمد عليميرزا دهند ، آن نماينده از اين نقشه بجلوگيرى كوشد . اين انديشه را كه ميداشتند در همان روزها ميرزا على اكبر ارداقى با ميرزا عبد العلى مؤبد بيدگلى از گيلان بباكو رسيدند . ميرزا على اكبر را ميشناسيم كه در باغشاه از گرفتاران بوده ، و چون از آنجا رهايى يافت با دستور محمد عليميرزا در تهران نمانده روانه رشت گرديد . ليكن در آنجا نيز سردار افخم ( آقا بالا خان ) كه يكى از دشمنان بنام مشروطه مىبود ، او را آسوده نگزارده بقفقاز فرستاد . اما مؤبد ، اينمرد زمانى در نجف مىبوده و درس ميخوانده ، ولى بىآنكه مايه‌اى اندوزد بايران بازگشته بود ، و در اينجا گاه در دبستانها آموزگارى كردى ، و گاه خود را بامير بهادر بستى و شاهنامه برايش درست گردانيدى « 1 » سپس در جنبش مشروطه با آزاديخواهان مىبوده كه ميآمده و ميرفته ، و از اينرو پس از بمباران نهانى ميزيسته تا همراه ميرزا على اكبر بگيلان رفته ، و از آنجا بقفقاز رسيده ، رويهمرفته يكمرد آشفته سرى مىبود كه درخور كار بزرگى
هامش
( 1 ) شاهنامه‌اى كه امير بهادر بچاپ رسانيده با دست اين بوده است . اين مؤبد كتابى در تاريخچه زندگانى خود نوشته كه با خط خودش در دست هست . ولى سراپا دروغ و خودستاييست . همين داستان رفتن به پترسبورك را نوشته ولى چنين وامىنمايد كه راستى را علماى نجف او مىشناخته‌اند و بنمايندگى برگزيده‌اند . گزافه‌هاى ديگر نيز مىنويسد .