پنج يا شش روز بدينسان گذشت . در اينميان محمد على ميرزا از تبريز بتهران آمده و در نبودن پدرش ، « نايب السلطنه » خواستى بود ، و او كسانى نزد بازرگانان فرستاد و دلجوييها نمود ، و چنين نويد داد كه چون شاه به سفر اروپا رود و بازگردد خود او برداشتن نوز و بيرون كردن او را از ايران ، بخواهد ، و از آنسوى چون ميدانست پشتگرمى بازرگانان به بهبهانيست ، خود بخانهء او رفت و ازو هم دلجويى نمود . بدينسان شورش فرو خوابيد ، و چون شاه رخت بباغشاه كشيده و آمادهء رفتن ميبود ، سران كار ، بيش از اين نخواستند آن را دنبال كنند .
شاه و همراهان ، چهار ماه كمابيش ، در اروپا ميبودند و گردش ميكردند تا دوباره بايران بازگشتند . در اين سفر او بود كه گفته ميشد شصت و هشت تن را همراه ميداشت .
در نبودن او ، در تهران داستانى رو نداد ، جز اينكه بهبهانى بفزودن نيرو ميكوشيد و كسانى را با خود همدست مىگردانيد . يكى هم در فارس ، مردم از ستم شعاع السلطنه فرزند شاه بستوه آمده ، و بناله و دادخواهى برخاستند . شعاع السلطنه ديههاى خالصه را از دولت خريده ، و بدستاويز آن ، بديههايى كه كسانى در زمان ناصر الدين شاه از دولت خريده و پول پرداخته بودند نيز دست ميانداخت ، و با زور دارايى مردم را ميبرد ، و اين بود مردم بناله و دادخواهى برخاسته ، بعلما و دولت تلگراف ميفرستادند .
آشوب كرمان
در اينميان در كرمان هم كارهايى رخ ميداد . بدينسان كه چون در آن شهر مردم به دو گروه ميبودند : يكى كريمخانيان ( يا شيخيان ) ، و ديگرى متشرعان ( يا بالاسريان ) ، و اين دو گروه جدا از هم زيستندى ، و همچشميها و كينه در ميانشان بودى و گاهى كسانى آتش كشاكش در ميانشان افروختندى . در اين زمان چنين رخ داد كه شيخ برينى نامى ، بكرمان آمد ، و در منبرها ببدگويى از كريمخانيان برخاست ، و متشرعان را برايشان آغاليد . ركن الدوله نامى از شاهزادگان كه حكمران آنجا ميبود شيخ را از شهر بيرون راند ، ولى مردم بآشوب برخاسته و بازگشت او را خواستند ، و حكمران از ناتوانى و كارندانى ، گردن به خواهش ايشان نهاده ، شيخ را بازگردانيد ، و او باز به آتش كينه و دشمنى متشرعان باد ميزد .
در اينميان ، حاجى ميرزا محمد رضا نامى از علماى كرمان ، كه سالها در نجف درس خوانده ، و مجتهد گرديده بود ، با دلى پر از آرزوى پيشوايى ، به شهر خود بازگشت . او نيز فرصت جسته ، در دامن زدن به آتش آشوب با شيخ برينى همدست و همداستان گرديد ، و چون كريمخانيان زبون شده بودند ، بر آن شد كه مسجدى را كه در دست آنان ميبود و « موقوفات » بسيار ميداشت ، گرفته و بيكى از خويشان خود سپارد ، و او را با گروهى از مردم براى گرفتن مسجد روانه گردانيد ، و چون كريمخانيان ايستادگى نشان دادند ، و حكمران چند تن فراش و تفنگچى بدر مسجد گمارد ، و اينان شليك بمردم كردند ، چند كس كشته شده و چند كس زخمى گرديدند . اين آگاهى زمانى بتهران رسيد كه