احتشام السلطنه و برخى از نمايندگان مىبودند . شاه نيز خود با آنان به روى زمين نشست و با يكزبان فروتنى بسخن پرداخت . دو سيد بشيوه خود سخنان دلجويانه گفتند . شاه نيز نخست از بدزبانى برخى از روزنامهنويسان و آزاديخواهان رنجيدگى نمود ، و از اينكه مجلس بجلوگيرى نپرداخته گله كرد ، و سپس چنين گفت : « امروز در حضور شما بكلام الهى سوگند ياد مىكنم كه تا جان در بدن دارم آنچه مقدور است با ملت و مجلس خود همراهى كرده خائنان را بآستان سلطنت بار ندهم و جد و جهد در حفظ سرحدات و اجراى قانون نموده بخواست خدا ايران را چنان امن و آرام سازم كه اسباب رشك جهانيان گردد » اين را گفته براى بار سوم به قرآن سوگند خورد . از اين سوى بهبهانى نيز ، بنام توده ايران ، به ياد سوگند پرداخت . محمد عليميرزا در ارج نهادن به اين روز و به اين كار تا آنجا پيش رفت كه گفت : « فى الحقيقة امروز را بايد اول روز جلوس سلطنت و تاجگزارى و ساعت اول تأسيس و برقرارى مشروطيت و موقع را مغتنم شمرد » بدينسان سخنان بيپايى ميرفت تا نشست بپايان رسيد ، و پسفردا كه مجلس برپا گرديد ، ياد اين نشست بميان آمد ، و نمايندگان بشيوه بيخردانه خودشان ، باز اميدمنديها نمودند ، و چاپلوسيها كردند ، و براى آنكه مژده اين « مواهب ملوكانه » را به ديگران نيز برسانند چنين نهادند كه دو سيد بنجف ، و مجلس بشهرهاى ايران چگونگى را تلگراف كنند .
از گفتن بىنياز است كه اينها جز رويهكارى نميبود و نتيجهاى را در پى نخواستى داشت . تنها نتيجه آن نشست اين بود كه محمد عليميرزا بيكبار دست از نگهدارى اوباشان برداشت ، و ظفر السلطنه كه هم وزير جنگ و هم فرمانرواى تهران ميبود فرصت يافته دستور داد اوباشان را سخت دنبال كردند . چون انجمنهاى تهران در اينباره پا - فشاريهايى مينمودند ، كاركنان شهربانى بهمراهى كسانى از آنان ، از فرداى آن روز بجستجو پرداختند ، چنان كه گفتيم مجلل پيشخدمت شاه از سران اوباشان نگهدارى مىكرد ، و چون اين دانسته ميبود اينان نخست بخانهء او رفتند و يك غلام سياهى را دستگير كرده ببازپرس كشيدند ، و از گفتههاى او اين دانستند كه صنيع حضرت كه يكى از سران اوباشان مىبود ديشب را در آن خانه گذرانيده ، ولى بامدادان آهنگ خانه پدرزن خود كرده كه شب آينده را در آنجا بسر برد . اين را دانسته شبانه با دستهاى از پوليس و سرباز و ژاندارم به آنجا شتافته گرد خانه را گرفته و كسانى از پشتبام پايين رفته در اتاقها بگردش و جويش پرداختند ، ولى جسته خود را نيافتند . چون ميخواستند بازگردند يكى چشمش برختهاى او افتاد كه در گوشهاى نهاده ، و دانست كه خود او نيز در خانه مىباشد و اين بود دوباره بجستجو پرداختند ، و او را از ميان زنان بيرون آوردند و با همان چادر و رخت زنانه با خود برداشته بشهربانى آوردند .
از اين آگاهى آزاديخواهان شادمان گرديدند . از آنسوى مقتدر نظام و ديگران دانستند كه رهايى نخواهند داشت ، و سه تن از آنان كه مقتدر و سيد كمال و اسماعيل خان بودند
تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 529
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٥٢٩