تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 491

مساهمون:

ص٤٩١
كدخدا و حكمران زدوخورد كرده از آنان كشته و از شهر گريزان ميگرديدند ، و همچون شيران و پلنگان در كوه و بيابان گرديده با زور بازو خوراك بدست آورده زندگى بسر مىبردند . ليكن برخى هم از بدنهادى به اين راه درآمده زور و توانايى خود را در مردم - آزارى به كار ميبردند . اينست نيك و بد توأم ميبودند كه همگى را نتوان ستود و نتوان نكوهيد . ولى اين نيكى در همگى آنان بود كه از مرگ نترسيدندى . در تبريز از اين گونه لوتيان هميشه فراوان بوده‌اند و كسانى از آنان نامى پيدا كرده‌اند . يكى از آنان حاجى اللهيار است كه در زمان محمد شاه و ناصر الدين شاه مىزيسته و خود مرد بىآزار و غيرتمندى مىبوده . يكى از داستانهاى او اينست كه رجبعلى نام داروغه‌اى از تهران به تبريز آمده كه بسيار بيدادگرى و چيرگى مينموده و هميشه زبانش بدشنام باز مىبوده . حاجى اللهيار روز روشن باداره او كه در يكى از دالان‌هاى بازار ميبوده رفته و با قمه او را ميكشد و خود را بيرون مىاندازد . اين داستان در تبريز هنوز بر سر زبانهاست و آن دالان بنام « قانلى دالان » ( دالان خون‌آلود ) خوانده مىشود . ديگرى از آنان « حلاج اغلى » بوده كه دو يا سه برادر ميبوده‌اند و در زمان واليگرى امير نظام گروسى تا ديرگاهى بدولت گردنكشى كرده و گريزان در پيرامون‌هاى شهر ميزيسته‌اند و والى دست به آنان نمىيافته است . داستان آنان نيز در تبريز شناخته و نام « حلاج اغلى » بر سر زبانها مىبود . اگر كسى به ديگرى چيرگى نشان ميداد آنديگرى پاسخ داده ميگفت : « حلاج اغلى نيستى كه من از تو بترسم » . ديگرى از آنان ستار خان ميبود كه پيش از مشروطه سالهايى گريزان بوده و با دولت گردنكشىها كرده ولى سپس از آنراه بازگشته در شهر با خريد و فروش اسب زندگى مىكرد ، و اكنون يكى از سردستگان مجاهدان بشمار ميرفت . ديگرى نايب محمد در اهراب ميبود كه همگى او را به نيكى ميشناختند و پاسش ميداشتند ديگرى كاظم دواتگر اغلى و حسن كبابپز در كوى دوچى ميبودند كه بسيار دلير و بنام ، و خود با ستار خان همچشمى و دشمنى مىداشتند . ديگرى عباس و يوسف در كوى هكماوار كه هر دو از شاگردان ستار خان ميبودند كه يكسفر با او ، گريزان و گردنكشان ، از كوه و بيابان تا بمشهد رفته و بازگرديده بودند ، و اينان هم‌اكنون از آنراه بازگشته و در شهر با دسترنج خود زندگى بسر ميبردند . همچنين در قراملك و اسكو و ديگر جاها از اين لوتيان فراوان ميبودند . پيش از زمان مشروطه كه در ميان كويهاى تبريز همچشمى رواج مىداشت و هر كويى خود را جدا ميگرفت ، اين لوتيان نيز در آن همچشميها پا در ميان ميداشتند و خود بازار گرمى براى كالاهاشان پيدا ميكردند . ولى چون مشروطه پيش آمد آن همچشميها از ميان رفت و اين لوتيان نيز در كنار ماندند و خواه‌ناخواه بخاموشى گراييدند . بسيارى از آنان نيز بميان مجاهدان درآمدند و از هواداران مشروطه شدند . ليكن