و نمايندگان آنچه در دل ميداشتند گفتن نمييارستند .
سخن كوتاه كنيم : شور و سهش آزاديخواهى در ميان توده تهران فرونشسته ، پيشگامان سست گرديده ، دو سيد بكارى برنميخاستند ، علماى نجف از آن راه دور چگونگى را درنيافته بحاجى شيخ فضل اللّه خوشگمانى مينمودند و با او همراهى نشان ميدادند . از هرباره چنين مينمود كه محمد عليميرزا و اتابك در نيرنگهاى خود فيروز خواهند گرديد و با زور « شريعت » مشروطه را بهم خواهند زد .
آن ايستادگى كه در تبريز و رشت و ديگر شهرها مينمودند چاره تهران نتوانستى كرد ، و هر آينه كار بآشوب انجاميدى . و آنگاه در خود آن شهرها بيم دودستگى رفتى . هنوز مشروطهخواهى آن نيرويى كه « شريعت » را بكنار اندازد نميداشت . راست است كه آزاديخواهان تبريز دليرانه « قانون مشروطه اروپايى » را ميخواستند و آشكاره سخن خود را ميگفتند . چيزى كه هست اين سخن جز از دلهاى پيشروان برنميخاست ، و چنان كه گفتيم ديگران آن را نفهميده به زبان ميآوردند ، كه اگر فهميدندى بيشترشان دو دل ايستادندى و يا آنان نيز بسوى ديگر گراييدندى .
رشته بجاى باريكى رسيده بود و بيم گسيختن ميرفت . ليكن در اين ميان پيشآمد تاخت و كشتار پسر رحيمخان و داستان اكرام السلطان ، كه پى هم رخ داد ، نقشههايى را كه دربار براى بهمزدن مشروطه كشيده بود بآشكار آورد ، و گفتگوهايى كه در اينباره در نشستهاى مجلس ، بويژه در نشستهاى پنجشنبه و شنبه يكم و سوم خرداد ، بميان آمد و حالى كه نمايندگان از خود نمودند ، تهرانيان را دوباره بشور آورد و آتش مشروطهخواهى را در دلهاى آنان بار ديگر فروزان گردانيد و بدينسان سوى مشروطه خواهان نيرو گرفت و آسيبى كه از رهگذر « شريعت » آماده گرديده بود از ميان رفت .
چنان كه همين داستان را خواهيم نوشت .
داستان اكرام السلطان
چنان كه ديديم روز سهشنبه سىام ارديبهشت در تبريز جوش و خروش بس سختى بود . زيرا مردم از تلگراف نمايندگان دربارهء دير كردن قانون اساسى سخت برآشفته و بسخنان تندى برخاستند و انجمن تلگراف تندى بتهران فرستاد . شب چهارشنبه در آنجا داستان شگفتى رخ داد ، داستانى كه پرده از روى نقشههاى خونخوارانه شاه بيكبار برداشت .
چگونگى آنكه پاسى از شب گذشته كه مردم از تلگرافخانه و توپخانه پراكنده ميشدند ، مجاهدان كه در آن شور و آشوب پاسبانى سران آزادى را به گردن داشته و هميشه در آن پيرامونها گرديدندى ، دو سه يا كسى را با تفنگ و فشنگ در يك كنارى ديده بد گمان گرديدند ، و چون خواستند دستگير كنند و ببازجويى پردازند ، يكى از آنان بنام حاجى آقا ( كرد حاجى آقا ) كه بس دلير و بىباك ميبود ايستادگى نمود . مجاهدان فرصت نداده او را در همانجا كشتند و ديگرى بنام اسد اللّه دستگير كردند ، و چون به بازجو و