تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 328

مساهمون:

ص٣٢٨
« چهار فرسخى شهر آمده على الاتصال بر سوار و قدرت خود ميافزايد گويا مجلس دار الشورى » « منتظر ورود پسر رحيمخان به شهر تبريز است تا عرايض انجمن ملى را صحيح بداند و » « گويا اين مسئله از نتايج همراهى اولياى دولت در پيشرفت مقاصد مجلس دار الشورى است » « منتظر جواب فورى ( انجمن ملى تبريز ) » از تهران پاسخ پايين را دادند : « تفصيل شبهه را كه داعى گرفتارى اسد اللّه شده اطلاع دهيد و بعد از دستگيرى آن و » « استنطاق براى كشف حقيقة امر چه اقدامات شده از اكرام السلطان در اين خصوص تحقيقاتى » « شده يا نه نتيجه چه فهميده مىشود معلوم داريد از رفقاى اسد اللّه چه خبر داريد » « ( وكلاى آذربايجان ) » انجمن دوباره تلگراف پايين را فرستاد : « اسد اللّه در موقع ارتكاب و سوء قصد گرفتار اكرام السلطان ده روز بوده در بابا باغى » « متوقف منتظر نتيجه اقدامات و تدابير خود بوده ديشب كه خبر گرفتارى اسد اللّه را شنيده » « سوار شده فرارا رفته و تا حال محقق نيست كجا و كدام سمت رفته است و استنطاقيكه از » « اسد اللّه شده همانست كه تفصيلا عرض شده حالا رفيع الدوله بيگلربيگى هم آمده تنها » « خودش استنطاق كرد بدون اجبار و تهديد باز بمعزى اليه گفته چون سيم تلگراف اهر را » « قطع كرده‌اند حالا از زرنق بآلان بر آغوش با تلفون خبر دادند كه پسر رحيمخان امروز » « رو با هر حركت كرده در موقع ورود قصبه اهالى بمقام دفاع برآمده دعواى سختى كرده‌اند » « معلوم نيست مقتول و مجروح چند نفرند بىپرده عرض ميكنيم به اشاره و حكم دولت پسر » « رحيمخان به اين صدد آمده و در خيال آمدن تبريز است چاره و تكليف فورى ميخواهند » « بمماطله گذرانده نائل به مقصود شوند ملت مسلح محض اينكه حمل بر اغتشاش نكنند » « ساكت تكليف ملت را معين فرمايند ( انجمن ملى تبريز ) » امروز بار نخست ستارخان در ميان آزاديخواهان پديدار گرديده به كار برخاست . بدينسان كه چون دانسته شد اكرام السلطان پس از انجام كار خود در شهر و برانگيختن اسد اللّه و حاجى آقا و ديگران ، به باغ « بابا باغى » « 1 » در بيرون شهر رفته كه در آنجا چشم‌براه نتيجه باشد ، انجمن كسى را خواست كه بدانجا رود و او را دستگير كرده به شهر بياورد . ستار خان كه اين زمان از شمار مجاهدان مىبود ولى در ميان ايشان نامى نميداشت ، خواستار آن كار شده با چند تنى به « بابا باغى » شتافت . نيك به ياد ميدارم كه چگونه از ميان انبوهى راه باز ميكرد و تفنگ به دست و گيوه به پا با همراهان خود از ميدان توپخانه ميگذشت . من بار نخست بود او را ميديدم ، و چون از چهره مردانه و از چابكى رفتار و از خويشتن‌دارى او در شگفت شدم ، پرسيدم : اين كيست و كجا ميرود ؟ گفتند : ستار خان قره‌داغيست كه براى گرفتن اكرام السلطان به « بابا باغى » ميرود .
هامش
( 1 ) باغى در يكفرسخى شهر است كه شكارگاه وليعهدها بوده .