بازپرس پرداختند دانسته شد اكرام السلطان برادر حاجب الدوله فراشباشى شاه ( همان نير السلطان پيشين ) از تهران به تبريز آمده ، و اين كسان را كه از تفنگچيان زمان وليعهدى محمد عليميرزا و خود جوانان بسيار دلير و بىباك ميبودند با چند تن ديگر بكشتن پيشروان آزادى برانگيخته و بهر يكى يك تفنگ آلمانى و صد فشنگ و بيست اشرفى پول داده ، و اينان براى انجام چنان كارى بتلگرافخانه آمده بودهاند .
چون اسد اللّه يكى از همدستان خود نريمان پسر عمويش را نشان ميداد مجاهدان شبانه بر سر او رفته همورا كشتند .
فردا چون اين داستان پراكنده گرديد شور و تكان در شهر بيشتر شد و خشمها فزونى يافت . چون نريمان را كه كشته و در خانهاش ( در كوى چوستدوزان ) انداخته پ 96 مير يعقوب با چند تن از مجاهدان بودند مردم دستهدسته بتماشايش ميرفتند . نويسنده نيز كه اينزمان هفده سال ميداشتم با يكى از دوستان بتماشايش رفتيم ، و چون به خانه درآمديم جوانى تناور و بلند و زيبارويى ديديم كه بر روى زمين خوابيده و كسى را در خانه نديديم .
از آنسوى در تلگرافخانه و توپخانه امروز انبوهى بسيار بيشتر گرديده و شور
تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 326
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٣٢٦