تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 324

مساهمون:

ص٣٢٤
است كه بمزاج آقاى سيد عبد اللّه عارض گرديده . آقاى سيد نصر اللّه - براى يكى دو مخالفت لفظى نميدانم اين چه همهمه‌ايست كه در شهر منتشر شده . همه ميدانند حجج الاسلام كه بر همه طبقات خلق از مطالبه مجلس تقدم جستند فقط براى تقويت و اعلاى كلمه اسلام بود . بلى رفع ظلم و وضع عدل نيز مطلوبست . اهم ازو حفظ استقلال و مقام شريعت است ، چنان كه در اين تغيير وضع به قدر شعرهء خلل مذهبى دست دهد هيچكس براى پذيرفتن حاضر نيست هركس بمجلس مقدس امرى كه مخالف ناموس شرع باشد نسبت دهد مفترى و مفسد است و لا محاله اين نسبت كذب از جانب مخالفين مجلس اشاعه مىشود در انتشار ظلم و لو روزى هزار نفر كشته شود غايت ما فى الباب فسق است . ليكن چيزى كه موجب نقض احكام و وضع قوانين مخالف اسلام باشد كفر صريحست و قابل تحمل نيست . اين حرفها مثل لوائح كفريست كه منكرين از لسان مجلس‌طلبان در ميان مردم منتشر ميكنند كه شايد وهنى بمقام منيع مجلس محترم وارد آورند ( و اللّه متم نوره و لو كره المشركون ) . حاجى ميرزا ابراهيم آقا - مفسدين از هر نقشه كه به كار بردند نتيجه نبردند . حالا از راه القاى اختلاف پيش آمده‌اند ولى آن هم خيال خاميست و بهيچوجه از اين راه هم به مقصود خود نائل نخواهند شد خدا لعنت كند كسى را كه به قدر سر مويى باسلام خيانت كند . تا اينجا آنچه خواستيم آورد . اين دو تن ، حاجى سيد نصر اللّه و حاجى ميرزا ابراهيم ، از دسته قانون‌خواهان مىبودند . با آنهمه چنين دلبستگى به شريعت نشان ميدادند : « چنان كه در اين تغيير وضع به قدر شعرهء خلل مذهبى دست دهد هيچكس براى پذيرفتن حاضر نيست » . ديگر چگونه ميتوان قانون اساسى نوشت ؟ ! . . چگونه ميتوان پرواى « شريعت » نداشت و زردشتى و ارمنى و جهود را با ديگران « متساوى الحقوق » شناخت ؟ ! . . . « خدا لعنت كند كسى را كه سر مويى باسلام خيانت كند » . اگر پاس اسلام را به اين اندازه نگه بايستى داشت پس مشروطه اروپايى چه بوده ؟ ! . . قانون اساسى فرانسه را ترجمه كردن چه عنوانى داشته ؟ ! . آيا اينسخنان جز از راه ترس ميبوده ؟ ! . در اين نشست شادروان طباطبايى ، آن پيشگام جنبش مشروطه‌خواهى ، نيز ميبود ، و او هم بگفتگو درآمد . ولى چه گفت ؟ . . . « وكلا نبايد به اين حرفها اعتنا كنند ما تا حال از وكلاى آذربايجان خيانتى نديده‌ايم و نخواهيم ديد » . چون تقيزاده و ديگران را كه « شريعت‌خواهى » نمينمودند بيدين ميخواندند مرد پاكنهاد اين بدنامى را از آنان برميگردانيد . بيش از اين ياورى نميتوانست و از خود قانون سخنى نمىيارست . آن مجلسى كه برابر ايستد و سينه سپر گرداند ، و به « شريعت‌خواهان » پاسخ داده بگويد : « اگر شريعت كار زندگى را راه انداختى بمشروطه چه نياز افتادى ؟ . . » نميبود ،