تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 290

مساهمون:

ص٢٩٠
مجلسيكه بابيه و طبيعيه داخل در اجزاء و اعضاى آن بلكه در اجزاء رئيسه آن مجلس باشند بهتر از اين نخواهد شد ، نميدانيد كه اين فرقه ضاله بابيه و لامذهبها چه قوتى گرفته و چه فتنه و آشوب ميكنند . خدا لعنت كند سيد جمال الدين واعظ لا مذهب را چقدر مردم را بضلالت انداخت . بنحويكه مردم از بسكه آن خبيث سر منبر گفته كه دعا و قرآن نخوانيد و روزنامه بخوانيد روزنامه خواندن را جزء ضروريات مذهب ميدانند و دعا و قرآن را موقوف كردند آن هم چه روزنامه كه مشتمل بر كفريات و توهين شرع انور است . البته از روزنامه مجلس و كوكب درى و نداى وطن به آنجا فرستاده‌اند » « 1 » نامه خود حاجى شيخ فضل اللّه را كه به پسرش نوشته نيز خواهيم آورد ، اينان از يكسو كيش بهاييان را نميدانستند ، و از يكسو بانديشه و آرزوى آزاديخواهان فرو نرفته و خواست آنان را درنمىيافتند . اين معنى كه يكمردمى خود سررشته كارها را بدست گيرند و خود در بند نگهدارى كشور باشند بدلهاى آنان راه نيافته بود . آنان چنين ديده بودند كه نگهدارى كشور را دولت كند ، و مردم نيز گرد علماشان را گرفته براهنمايى ايشان به كار زندگى و كيش خود پردازند . اين شور و سهش كه آزاديخواهان درباره كشور و پيشرفت آن از خود مىنمودند اينان انگيزه‌اى براى آن نمىدانستند ، و چون بابيان ، بهتر گويم : پيروان سيد باب ، در آغاز پيدايش خود بكوشش‌هاى جانبازانه‌اى در راه پيشرفت كيش خود برخاسته و همه را بشگفت آورده بودند ، اينان آن داستان‌ها را به ياد مىآوردند و درباره آزاديخواهان و كوششهاى آنان چنين مىپنداشتند « همان بابيانند . از آن راه نتوانستند دين خود را آشكار گردانند اين بار از اين راه پيش آمدند » . دلبستگى بىاندازه بكيش شيعى و آموزاكهاى آن چشم خرد و فهم اينان را چنان بسته بود كه چنين پندارى را بدلهاى آنان كاركنان دربار ميانداختند . زيرا بيگمان در اينهنگام كاركنان نهانى اتابك بنزد ملايان آمدورفت ميكردند و به بازگردانيدن ايشان از مشروطه ميكوشيدند ، و بيگمان يكى از افزارهاى ايشان « بابى » خواندن آزاديخواهان ميبود . ( چنان كه سپس اين را خواهيم ديد . ) اين هم ميبايد گفت كه خواست اينان از « بابيه » بهاييان بوده . پيروان سيد باب كه بابى ناميده شده بودند ، پس از كشته شدن آن سيد و برخاستن ميرزا حسينعلى بهاء اللّه به دو دسته جدا شدند : يكدسته ميرزا حسين على را نپذيرفته و از ميرزا يحيى صبح ازل كه جانشين باب ميبود ، جدا نگرديدند و بنام او « ازلى » خوانده شدند ، يكدسته به بهاء اللّه گراييده بنام او « بهايى » شناخته گرديدند .
هامش
( 1 ) اين نامه‌ها آن يكى در چهارم ربيع الاول و اين يكى در هفدهم ربيع الثانى 1325 و نزديك به همان روزها بوده كه گفتگو مينماييم ، داماد سيد احمد طباطبايى آقا ضياء الدين پسر حاجى شيخ فضل اللّه است .
تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 290 | احمد كسروى تبريزى