رخ داد و آگاهى از آن به شهرها رسيد در بيشتر آنها بىهيچگونه ايستادگى دستگاه مشروطه را برچيدند و آن هايهويها بيكباره فرو نشست و اين نمونهاى از رويهكاريهاى توده ايران مىبود و زبان همگى را به بدگويى بازگردانيد . » ( ص 670 )
كسروى به گمان خود با برشمردن اين دلايل ، شكست مشروطه نوپا را توجيه مىكند ، اما به اين پرسش پاسخ نمىدهد كه چرا مردمى كه در راه ايجاد عدالتخانه همهگونه فشار و تنگنا را تحمل نمودند پس از گذشت چند ماه كه شكست مشروطه را ديدند لب فرو بستند و دم برنياوردند . آيا بىتفاوتى مردم را بايد در نتيجه روحيه نفاقآميز و رويه كاريشان دانست و يا معلول عدم تناسب مجلس با نيازهاى اساسى آنها ؟ وى علت اين بىتفاوتى مردم را متوجه رهبران مشروطه و از جمله دو سيد مىكند . در اينكه آيا دو سيد معنى و هدف مشروطيت را مىدانستند يا نه ، كسروى متناقض سخن گفته است . او گاهى آن دو را از رده كسانى مىشمرد كه با آگاهى از معنى و هدف مشروطيت در راه استقرار آن مىكوشيدند ( 51 و 286 ) و زمانى نيز آنان را همانند علماى نجف در زمره كسانى مىداند كه « معنى درست مشروطه و نتيجه رواج قانونهاى اروپايى را نمىدانستند . » ( ص 287 و 261 ) مؤلف ، ثمره و نهايت تلاش دو سيد را « همان داده شدن فرمان مشروطه و باز شدن دار الشورى و نوشته شدن قانون اساسى » دانسته و از اينكه بيش از اين در پيشبرد مشروطيت كوششى نكردند از آنها انتقاد مىكند ( ص 261 ) .
چنان كه گفتيم ، حقيقت آن است كه گذشته از طباطبايى ، هيچ يك از رهبران روحانى مشروطه معنى و هدف واقعى مشروطيت را نمىدانستند و از ناسازگارى بنيادين اسلام و مشروطيت اطلاعى نمىداشتند . اما زمانى كه تعارض آشكارى بين آندو پيش مىآمد - همانطور كه كسروى مىنويسد « خرسندى نمىدادند كه قانون بآخشيج ( بر ضد ) « شريعت » گذارده شود و از آن به جلوگيرى مىكوشيدند . » ( ص 286 ) . در اين صورت چگونه مىتوان انتظار داشت كه علما از مشروطهاى به سبك غرب كه براساس جدايى ديانت از سياست است حمايت كرده و مردم را به دفاع از آن فراخوانند . وقتى كه در مجلس دوم اين تعارض ، بيشتر آشكار شد بهبهانى كه خود از مدافعين سرسخت مشروطيت بود ، در مقابل مصوبات مجلس ايستاد و سرانجام جان خود را بر سر آن باخت و نائينى ( مؤلف كتاب تنبيه الامه و تنزيه المله ) نظريهپرداز روحانى مشروطه ، هيچگاه از مشروطه سخن نگفت .
* * * سخن نهايى خود را پيرامون علل و اسباب و مسببان ناكامى مشروطيت ، از قول استاد دكتر رضا داورى مىآوريم . « 40 »
در يك انقلاب كه با آن نظامى نفى مىشود و نظام ديگرى به جاى آن گذاشته مىشود بايد اجمالا معلوم باشد كه چه چيز بايد برود و چرا بايد برود و چه چيز بايد بيايد .
پس انقلاب اقتضا مىكند كه لااقل يك نظام سياسى و مدنى برود و نظام ديگرى بيايد ،
هامش
( 40 ) . اين مطلب خلاصهاى است از مقالهاى مفصل به نام « رهبرى در مشروطيت و در انقلاب اسلامى » كه با اندك جرح و تعديلى آورده شده است . ر . ك به : انقلاب اسلامى ايران و وضع كنونى عالم ، تأليف دكتر رضا داورى اردكانى ، تهران ، مركز فرهنگى علامه طباطبايى ، 1361 ، ص 87 - 101 .