تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة مقدمهء ناشر 25

مساهمون:

صمقدمهء ناشر ٢٥
رهبر انقلاب فعلى ما بىهيچ بحث و چون و چرايى امام خمينى است و عنوان امام امت را درست و به‌جا به او داده‌اند . در مشروطيت ، روحانيت بىاثر نبود . روحانيت جنبش ضد ظلم و استبداد را يارى داد و مشروطه را تأييد كرد اما جهت انقلاب را علماى دين معين نكردند . آنها ظاهرا تأمل نكرده بودند كه حقيقت مشروطه چيست . اگر مشروطه مىبايست به تدوين قانون اساسى يا اقتباس آن از قواعد ممالك غربى بينجامد بالطبع رهبران آن هم همان تنظيم‌كنندگان قانون اساسى و سياستمداران ناتوان بودند نه علمايى كه فقط براى حمايت از مردم و جلوگيرى از ظلم ، خواهان محدوديت حكومت بودند . در مورد مشروطيت و آنچه بر سرش آمد نه ستار خان و باقر خان تقصير داشتند و نه علمايى كه با مشروطه موافقت كرده بودند مسؤول بودند . اصلا اينكه مشروطه رهبران مشخص و معينى ندارد بدان جهت است كه انقلاب ، قدرتى نداشته است . نهالى را از جايى آوردند و با خون مردم آبيارى كردند و اين نهال هرگز در خاك اين ديار ريشه نگرفت و به همين جهت هر روز پژمرده‌تر شد تا اينكه وجود آن را هم لازم ندانستند و بيخ خشك - شده‌اش را درآوردند و دور انداختند . اين مشروطه ، ديگر درست مشروطه غربى بود و علماى اسلام نمىتوانستند رهبرش باشند ؛ زيرا اقتضاى چنين انقلابى ، جدايى سياست از ديانت بود و روحانى اگر در سياست وارد مىشد نمىتوانست بگويد كه ديانت دخالت نداشته باشد . اگر روحانى وارد كار سياست مىشود لاجرم دين را راهنما قرار مىدهد . ولى ماهيت انقلاب مشروطيت نه فقط دينى نبود بلكه قدرت روحانيت را هم محدود كرد . مشروطيت در صورتى كه جدى بود مىبايست به استقرار حكومت بورژوازى و پيشرفت علوم و فنون جديد منجر شود كه نبود و نشد و اگر مىشد روحانيت نمىتوانست قوم را راهبر به استقرار قدرت بورژوازى باشد . مشروطه هم كه سير كرد و به كودتاى اسفند 1299 رسيد ربطى به روحانيت نداشت . منتها عادت بر اين جارى است كه انقلاب مشروطه را از مقدمات و نتايج آن انتزاع كنند و با تأكيد بر صداقت و پاكسازى مجاهدان مشروطه ، صورت حماسه به آن بدهند و احكام احساساتى در باب آن صادر كنند . پس مسأله را درست دريابيم . مشروطيت دو وجه داشته است : يكى وجه غربزدگى آن‌كه به دين ربطى نداشت و ديديم كه روشنفكران آن زمان هم كه خود را معلمان آزاد - فكرى مىدانستند ، يا آشكارا در مقابل دين ايستادند يا طريق نفاق پيش گرفتند و كوشيدند كه مضامين بازگرفته از غرب را در قالب دين بريزند . از آنجا كه اين وجه مشروطيت ، ريشه و عمق نداشت و ادب و فرهنگ ضعيف مشروطه بر تفكر مبتنى نبود ، تاب نياورد و به ديكتاتورى رضا خانى انجاميد . انقلاب مشروطيت حتى انقلاب بورژوا - دموكراتيك نبود بلكه صورت ناقص الخلقه آن بود . زيرا اگر جدا انقلاب بورژوا - دموكراتيك بود مىبايست كه ضد استعمار هم باشد . اما وجه ديگر مشروطيت ، قيام عليه ظلم و فشار و خفقان بود . مردم از ظلم شاه و درباريان و ارباب قدرت و ستم به جان آمده بودند ولى براى دموكراسى به معنى اصطلاحى لفظ قيام نكردند بلكه خواستند كه عدالت حاكم شود . خلاصه كلام آنكه مشكل مشروطه در اين بود كه شأن نفى و اثبات آن در مردمى