بسته به اينكه انقلاب ، نظام موجود را در چه جهت نفى كند ، طبيعت نظام آينده هم متفاوت مىشود . بنابراين هر انقلاب ، دو شأن نفى و اثبات دارد . انقلاب مشروطيت هم دو شأن نفى و اثبات داشت : شأن نفى آن ، نفى استبداد و ظلم و انحطاط بود . شأن اثبات مشروطيت را بايد در افكار حاكم بر رهبران روشنفكر و متجدد و فرنگىمآب و در مقاصد ايشان و در قواعد و قوانينى كه آوردهاند بازشناخت .
قاعدتا مىبايست كه در انقلاب مشروطيت با نفى استبداد و حكومت مطلقه ، نظام دمكراسى غربى و لوازم آن برقرار شود . ولى اين اثبات در واقع تمام و كامل نبود ؛ زيرا روشنفكران مشروطهخواه آن زمان صرفا در خيال ، دموكراسى غرب را آوردند و چون اثبات شأن خيالى بود در نفى هم مداومت ممكن نشد و استبداد به زودى بازگشت . مىگويند كه مداخله خارجى ، استبداد را بازگرداند . مداخله خارجى در صورتى ممكن است كه زمينه مساعد باشد . وقتى تمام رهبران مشروطه به استثناى يكى دو روحانى و چند آدم پاكنهاد مثل ستار خان و باقر خان به ساز قدرت جهانى حاكم آن زمان رقصيدند ، ديگر گله از كى بايد بكنيم ؟ اينكه سياستهاى خارجى بعد از مشروطيت همچنان به جاى ماند بدان دليل بود كه انقلاب مشروطيت كه مىبايست به تشكيل حكومت مستقل ملى مؤدى شود از همان ابتدا از درون شكست خورد . البته در نزاعهاى فرقهاى ، مسؤول و مقصر را مىجويند و هر كس ديگرى را مقصر مىداند . اين است كه زياد مىخوانيم كه اگر فلان كس از نهضت جدا نمىشد و آن ديگرى خيانت نمىكرد سرنوشت نهضت چيز ديگرى بود . اما چرا با جدايى يكى و خيانت ديگرى يك انقلاب شكست مىخورد و چگونه است يك انقلاب بستگى به اين و آن پيدا مىكند ؟
يك انقلاب اگر عمق و ريشه داشته باشد از جدايى و خيانت اين و آن آسيب نمىبيند و اگر آسيب ديد حتما ضعفى در آن انقلاب وجود دارد يعنى در دل و جان مردم نفوذ و ريشه ندارد . انقلاب مشروطيت يك جريان روشنفكرى بود كه طبقات مختلف مردم هم از كسبه و تجار و علما كموبيش در آن شركت كردند . مردم عادى و علما از آن جهت با مشروطه همآوازى كردند كه حكومت قاجار را ظالم مىدانستند و دين اجازه ظلم نمىدهد و پيشواى دين نمىتواند مؤيد حكومت ظالم و شاهد ظلم او باشد . يعنى آنها در جهت نفى انقلاب مشروطه شريك بودند و اين شركت ، بىترديد در پيروزيهاى اوليه مشروطهطلبان مؤثر بود . اما مردم عادى نه نظامات دموكراسى غربى را مىشناختند و نه براى آن قيام كرده بودند . علماى دين هم از مضمون مشروطه درست و چنان كه بايد باخبر نبودند و وقتى باخبر شدند قدرى دير شده بود . حاج شيخ فضل اللّه نورى متوجه شأن اثبات مشروطيت شده بود و با آن مخالفت كرد و در اين مخالفت در مقابل مشروطهخواهان قرار گرفت . او در واقع در مقابل صورت خيالى نظام سياسى اقتباس شده از غرب ايستاد و به سزاى خود رسيد و بر سر آخوند خراسانى معلوم نشد كه چه آمد . آقاى نائينى هم كه سى سال بعد از مشروطيت زنده ماند و مجلس درس و بحث پررونق داشت هرگز ديگر از سياست و از كتاب تنبيه الامه خود چيزى نگفت .
اكنون رسيدگى كنيم كه مشروطه را چه كسانى رهبرى كردهاند ؟ اگر مشروطه يك انقلاب دينى بود ناگزير مىبايست روحانيت رهبرى آن را بدست داشته باشد . چنان كه
تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة مقدمهء ناشر 24
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
صمقدمهء ناشر ٢٤