فريباى خود بگفتارى پرداخت در اين زمينه : شاه بوارونهء آنچه كه پنداشته شده ، با كنستيتسيون يا مشروطه همراه است . ما وزيران نيز همگى باهم پيمان نهادهايم كه با مجلس و توده همراهى نماييم و كارها را از پيش بريم . بهنگاميكه من بتهران رسيدم شاه از من درباره مشروطه كشورهاى اروپا پرسيد . گفتم بايد دولت و توده همدست باشند تا كارها از پيش رود .
سپس گفت : « تمام دول امروزه منتظرند كه ما چه خواهيم كرد . تمام روزنامهاى فرنگستان تاكنون در هر ماهى يك خبر از ايران نمينوشتند ، ولى حالا هر روزه يكستون از احوالات امروزه ما مينويسند . حال كه اعليحضرت همايونى بميل مبارك ساعى در پيشرفت اين اساس ميباشند ديگر جاى مسامحه و درنگ نيست و سزاوار نخواهد بود كه بجد و جهد اقدام در امورات نشود » .
مجلسيان سست نهادانه سپاس گزاردند . سپس اتابك وزيران - را بشناسيدن كه همان هفت وزير پيش مىبودند و تنها وزير افخم در ميان نميبود .
بدينسان مجلس بپايان رسيد و اتابك سررشتهدار كارهاى ايران گرديد . با تلگراف سررشتهدارى او و هواخواهيكه بمشروطه و مجلس مينمود ، و نيكى كه خواستى كرد ، بهمهجا آگاهى داده شد . ولى در تبريز و ديگر شهرها اين رويهكارى او را كمتر باور ميكردند . من خود داستانى به ياد ميدارم ، و آن اينكه همان هنگام روزى در تبريز بحياط انجمن رفتم . چنان كه هميشه بودى گروهى را در آنجا ايستاده ديدم و يكى از مجاهدان قفقازى ( كه سپس شناختهام مشهدى اسماعيل ميابى بوده ) دم پنجره تالار ايستاده به آنان سخن ميراند . چون گوش دادم اتابك و آمدن او را ياد ميكرد و چنين ميگفت : « اين وزير كهنه كاريست آمده ميبايد ازو بيم داريم » . سپس داستانى گفت كه صرافى ميمونى ميداشت كه او را بنگهبانى دكانش گزاشتى و خود پىكار رفتى . روزى باز صراف پىكارى رفته بود . جيببرى بجلو دكان رسيد . چون ميمون و پولها را ديد خواست نيرنگى زند و پولها را بربايد ، و چون ميدانست ميمون اداباز است و هر كاريكه يكى در برابرش كند او نيز كند باوى ببازى پرداخت . گاهى دهانش را كج كرد و گاهى دستش را بلند گردانيد و پياپى بازيهايى نمود . هرچه اين ميكرد ميمون نيز ميكرد . سرانجام جيببر دو دست به روى چشمهاى خود گزاشت و چون ميمون نيز چنين كرد فرصت نداد و يكمشت پولى برداشته بگريخت . ميمون چون چشم باز كرد او را و پولها را رفته ديد ، و در اين ميان صراف بازگشت و چون چگونگى را دانست چند چوبى بميمون زد . ميمون از آن هنگام آزموده گرديد و از آن پس ، هر زمان كه جيببر را ديدى با دو دست چشمهاى خود را هرچه گشادهتر گردانيدى . از اين داستان نتيجه گرفته ميگفت : « كنون ما نيز ميبايد چشمهاى خود را هرچه گشادهتر گردانيم » .
اما كارهاى اتابك ، آن را در گفتار جداگانه خواهيم نوشت . زمان او يك
تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 257
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٢٥٧