تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 242

مساهمون:

ص٢٤٢
را با شكوه به مسجد آدينه آوردند و بنام آنكه بنياد مشروطه را اينان نهاده‌اند بستگى بايشان آشكار گردانيدند و همگى باهم پيمان كوشش و جانفشانى تازه كردند . بدينسان بيزارى خود را از كردار و رفتار انجمن بىپرده گردانيدند ، و بدينسان دوتيرگى ميانه ايشان با انجمن ( يا بهتر گويم : با نمايندگان بدخواه ) پديد آمد . اين كار ، از ديدهء پيشرفت توده ارج بسيار ميداشت . زيرا نشان ميداد كه توده انبوه چنان كه از زيردستى درباريان بيرون آمده‌اند از زيردستى ملايان نيز بيرون آمدن ميخواهند . پنجشنبه و آدينه بازارها باز و در بيرون آرامش مىبود . ليكن در نهان بسيج آشوبى ديده ميشد . مجتهد و همدستان او بكارهايى مىكوشيدند . مجتهد با آن كينه‌توزى اين برنميتافت كه دو سه واعظ را از شهر بيرون كردن نتواند . از آنسوى در همان روزها روزنامه مجلس و برخى نامه‌ها از تهران رسيده و از بازگشتن « تيول » و « تسعير » آگاهى آورده ، و بدينسان چند تن از نمايندگان ديه‌دار انجمن را ، كه حاجى نظام الدوله و بصير السلطنه و ملك التجار ميبودند از مشروطه دلتنگ گردانيده و همچنين ديگر ديه‌داران را رنجانيده بود . روز شنبه دانسته شد حاجى ميرزا حسن در خانه خود تفنگچى گرد آورده و كسان بسيارى به آنجا ميروند . از آنسوى نمايندگان انجمن و همچنين سران پيشه‌وران به خانه حاجى ملك التجار خوانده شده بودند كه چند تن از داستان آگاه و ديگران همگى ناآگاه مىبودند ، و اينان چون در آنجا گرد آمدند حاجى ملك بسخن آمده چنين گفت : « مىبايد به خانه مجتهد برويم ، در آنجا نشستى هست » . كسانى از سران پيشه‌وران بدگمان گرديده و از ميان راه جدا گرديدند ولى ديگران با حاجى نظام الدوله و حاجى ملك روانه گرديده به خانه مجتهد درآمدند . در اينجا تالار پر از مردم و يكدسته تفنگچى كه مجتهد از ميان كسان خود و از روستاييان زيردست پديد آورده بود در حياط جلو پنجره مىايستادند . مجتهد بسخن آمده و رو بحاجى نظام الدوله و حاجى مهدى آقا گردانيده چنين گفت : « شما رييس و ريش سفيد انجمن هستيد بعضى مطالب دارم ميخواهم عرض نمايم » پاسخ دادند : « بفرماييد » . مجتهد بسخن پرداخته و در پايان بيرون كردن شيخ سليم و ميرزا على واعظ و چند تن ديگر را ( كه نامهاى اينان را نمىبرد ) خواستار گرديد . پياپى سخن او اسماعيل خان نامى كه از كسان مجتهد و از تفنگچيان او مىبود در دم پنجره تالار ايستاده با آواز بلند چنين گفت : « جناب آقا ، حضرت سلمان تنها او شمشير از روى رخت بست و آماده ياورى بشريعت گرديد . ولى ما امروز صد نفر هستيم كه همگىمان شمشيرهاى خود را از روى رخت بسته‌ايم » « 1 » اين را گفت و تفنگ خود را بالا
هامش
( 1 ) يك افسانه‌ايست كه امام على بن ابيطالب چون ميخواست بگرفتن خلافت برخيزد از ياران او تنها سلمان شمشير را از روى رخت بسته بود و ديگران ترس نموده و از زير رخت بسته بودند .