تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 240

مساهمون:

ص٢٤٠
فردا شنبه همچنان در حياط انجمن گرد آمدند ، و چون نامه‌اى بنام دادخواهى از - قراچمن رسيده بود آن را خواندند كه كسانى بگريه افتادند . بيشترى از نمايندگان انجمن نيامده بودند و راستى آن بود كه به پيش‌آمد ارج ننهاده ميخواستند با بىپروايى آن را از ميان برند . كسانى از سران پيشه‌وران مىگفتند سه تن فرستاده به ديه فرستيم كه پيش - آمد را رسيدگى كنند و آگاهى درستى آورند . شادروان شيخ سليم ايستادگى نموده گفت : داستانى به اين آشكارى چه نياز برسيد گيست ؟ ! . . كارى كه مىبايد كرد آنست كه حاجى محمد على را كه مايه اين گزند است بگيرند و بند كنند و از نظام الملك پرسيده شود كه بهرچه دستور چنين تاراج و كشتارى را داده ؟ ! . در نتيجه اين سخن سه تن را برگزيده بنزد نظام الملك فرستادند ، و اينان هنگام پسين كه دوباره مردم در انجمن گرد آمده بودند بازگشته و چنين آگهى آوردند : نظام - الملك نخست مىگفت اينها كه ميگويند دروغست . سواران تاراجى نكرده و آدمى هم نكشته‌اند . سپس چون پافشارى نموديم پاسخ داد : « حاكم شرع خودتان حاجى ميرزا حسن آقا كه نافذ الحكم است حكم فرموده و من هم مأمور فرستاده‌ام » . نيز آگاهى آوردند كه نظام الملك دستور داده بود حاجى پ 70 حاجى ميرزا حسن شكوهى محمد على را بگيرند و بند كنند ، و او چون دانسته گريخته و در خانه حاجى ميرزا حسن بستى نشسته . از اين آگاهى داستان رنگ ديگرى پيدا كرد ، و مردم پى براستى برده و دانستند كه مجتهد با مشروطه بدخواهى آغاز كرده ، و اين بود چنين نهادند كه فردا بازار - ها را بسته و در انجمن گرد آيند و به پيش‌آمد چاره كنند . فردا يكشنبه بازارها را بسته و در انجمن گرد آمدند و بفرياد و ناله برخاسته و چنين گفتند : مجتهد بايد بيايد و با بودن پيشنمازان پاسخ دهد كه براى چه اين كار را كرده ؟ ! . . چنان كه گفتيم بسيارى از نمايندگان دل بسوى مجتهد ميداشتند و اين بود بخاموش گردانيدن مردم مىكوشيدند . ولى مردم خاموش