در همان هنگام باز داستانى پيش آمد و آن بيرون كردن حاجى ميرزا كريم امامجمعه از شهر بود . اين مرد را گفتيم پيش از مشروطه دستگاه فرمانروايى ميداشت . هر زمان كه بيرون آمدى صد تن كمابيش سيد و طلبه و نوكر از پيشوپس استر او راه رفتندى .
گفتهاش در همهجا پيش رفتى . خانهاش بست بودى كه هركه پناهيدى ايمن گرديدى ميتوان گفت پس از محمد عليميرزا بزرگترين فرمانروايى در تبريز او را ميبود . داستان ديهدارى و انباردارى او را نوشتهايم .
چنين كسى چگونه برتافتى كه گردن بقانون گزارد و با ديگران يكسان باشد ؟ ! .
چگونه برتافتى كه مردم بيدار گردند و به كارهاى زندگى پرداخته و پرواى او و دستگاهش ننمايند ؟ ! روزهاى نخست كه به مسجد صمصامخان آمد از ناچارى بود . آن روز معنى درست پيشآمد و نتيجه آن را نميدانست . ولى سپس كه دانست كار خود را سخت ميديد ، و بجاى آنكه به نيكيهايى برخيزد و جا براى خود ميان توده باز نمايد ، به اين انديشه افتاد كه با دادن پولى سخنگويان ( واعظان ) را بفريبد و بسوى خود كشد ، و سيصد تومان پول بميرزا جواد ناطق ( ناصحزاده ) داد كه رسدى خود بردارد و رسدى به ديگران دهد .
ناطق پول را بصندوق انجمن داد و پرده از روى كار امامجمعه برداشته شد ، و شب يكشنبه بيست و هشتم مهر ( 2 رمضان ) آزاديخواهان در حياط انجمن گرد آمدند ، و داستان را عنوان كرده و جوش و خروش نمودند ، و بديهاى امامجمعه را ياد كرده بيرون كردن او را از شهر خواستار شدند ، و چنين گفتند ، اگر بيرون نرود فردا ما خود او را بيرون خواهيم كرد : سران انجمن ، با دست اجلال الملك ، چگونگى را بوليعهد گفتند ، و وليعهد دستور فرستاد كه امامجمعه فردا در شهر نماند و بيرون رود .
فردا امامجمعه بر منبر رفت و خواستش اين بود كه با گفتن سخنانى مردم را از سهش باز نشاند كه به ماندنش در شهر خرسندى دهند . ولى نتيجه از اين كار بدست نيامد و او ناگزير شده از شهر بيرون رفت .
ولى چون در باغ وزير در نزديكى شهر مىنشست و چنين گفته ميشد كسانى بنزد او رفتوآمد مىدارند و بزيان آزادى گفتگو مىكنند ، و از اينسوى در شهر پسرش حاجى بيوك آقا جانشين پدر گرديده و با پيرامونيان انبوه و شكوه بسيار به مسجد ميآمد ، روز شنبه چهاردهم آبان بار ديگر آزاديخواهان بشوريدند و بازارها را بستند و هياهو برپا كردند ، انجمن باز چگونگى را بوليعهد باز نمود ، و وليعهد فراشباشى خود نير السلطان را فرستاد كه برود و امامجمعه را از پيرامون شهر دور گرداند . نيز دستور داد كه پسر او به مسجد نيايد .
امامجمعه به قزلجه ميدان كه در چهار فرسخى تبريز و بسر راه تهرانست رفت ، و در آنجا كه ديه خود او مىبود نشيمن گرفت . از اينسوى كسانى از مردم رفتند و ميرزا غفار آقا را كه دارنده پيشين مسجد بوده و امام جمعه با زور از دستش درآورده بوده به مسجد
تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 173
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص١٧٣