تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 148

مساهمون:

ص١٤٨
جوان آزمند ، با همه داراك بسيار و جايگاه بلند ، از مردم پول درمييافت . از كسانى وام گرفته نميپرداخت ، و ستمگرانى اين خوى او را شناخته و با دادن پولهايى و يا از راه ديگرى ، به او نزديكى جسته و بپشتگرمى ياوريهاى او در ستمگرى با مردم اندازه نگه نميداشتند . من براى نمونه دو داستانى را در اينجا مينويسم : حاجى محمد تقى صراف كه در تهران و تبريز خانه و حجره ميداشت و سرمايهء بزرگى اندوخته بود با دادن پولهايى بمحمد عليميرزا از نزديكان او مىشود ، و از دولت زمينهاى « خالصه » لاكه ديزج « 1 » را ميخرد ، و بدستاويز آن بزمينهاى ديگران نيز دست مييازد . حاجى عباس لاكه ديزجى كه خود پيرمرد دليرى ميبود و يك پسر جوانى ميداشت در برابر او ايستادگى نموده بنگهدارى زمينهاى خود ميكوشد و پسر او كسان حاجى محمد تقى را كتك مىزند . حاجى محمد تقى اين را بمحمد عليميرزا ميگويد ، و او دستور ميدهد پسر حاجى عباس را گرفته بانبار ميفرستند و زمينها را با زور گرفته بدست حاجى محمد تقى ميسپارند . حاجى عباس رام نشده و از كوشش باز نميايستد ، و قباله و سنديكه ميداشت بدست گرفته بخانه‌هاى علماء ميرود و دادخواهى مىكند ، و چون ميبيند نتيجه نداد روزى چند قفلى برداشته بدرهاى مسجدهاى مجتهد و ميرزا صادق و ديگران ميرود و بهر يكى قفلى مىزند ، به اين عنوان كه در شهرى كه به اين آشكارى ستم ميكنند ، نخست بايد بجلوگيرى از ستم كوشيد . ملايان پاسخ ميدهند ما را توانايى نيست كه جلو ستمگران را گيريم ، ولى اگر كسى بپرسد ما راستى را نويسيم . حاجى عباس پرسشنامه‌اى درست مىكند و ملايان هر يكى پاسخى مينويسند . گفته ميشد ميرزا صادق آقا نوشته : « اگر غصب املاك حاجى عباس درست است پس غصب فدك نيز درست بوده » . حاجى عباس آن نوشته را برداشته بعالىقاپو ميرود و بهنگاميكه محمد عليميرزا از اندرون بيرون ميآمده فرياد بدادخواهى بلند مىكند . محمد عليميرزا او را بجلو ميخواند و چگونگى را ميپرسد . حاجى عباس دادخواهى كرده و آن نوشته را ميدهد . محمد عليميرزا برآشفته آن را دور مياندازد و دشنامهايى بحاجى عباس ميشمارد . حاجى عباس ميگويد : تو بجاى نوهء منى ، چه شايسته است كه دشنامم دهى ؟ . . محمد عليميرزا بخشم افزوده ميگويد او را بگيرند و بند كنند و از آنسوى دستور ميدهد پسرش را از انبار ميآورند و در برابر چشم پدر بشكنجه ميپردازند . بدينسان كه روغن بپاهاى او ماليده روى آتش ميگيرند و پايهاى او را ميسوزانند . بيچاره جوان از اين آسيب بدرود زندگى ميگويد . حاجى عباس در انبار ميبود تا روزيكه با ديگر زندانيان براى كار كردن در گلكارىهاى دولتى بيرونش آورده بودند فرصت جسته ميگريزد و خود را بخانهء حاجى ميرزا جواد مجتهد مىرساند و بستى مينشيند ، و در آنجا ميبود تا جنبش مشروطه‌خواهى پيش‌آمد و او نيز به ديگران پيوست . داستان دوم : سيد محمد يزدى كه نامش را برديم ، چون عمويش سيد على از علماى
هامش
( 1 ) كويى از تبريز است .
تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 148 | احمد كسروى تبريزى