انبوهى از زنان و مردان گرد علما را گرفتند و بيخويشتن ميگريستند و ميناليدند و ديرگاهى گذشت تا دوباره سامان و آرامش بجاى خود برگشت . كسانى ميخواستند با افزار كمى كه ميداشتند بجنگ برخيزند و علماء نگزاردند .
از كشتگان دو تن را بيرون آورده بودند : يكى سيد مصطفى پيشنماز و ديگرى حاجى سيد حسين . اين يكى را به مسجد آوردند . پير نيكى ميبود ، و او نيز تير از سينه خورده بود . چند كسى هم زخمى ميبودند .
شمارهء كشتگان را كسى نيك ندانست . زيرا مردم چون گريختند هركه افتاده بود ، چه كشته و چه زخمى ، سربازان از زمين برداشتند و از ميان بردند ، و بىآنكه بزخميان چاره كنند همه را بانبار كشيدند و شبانه چند گارى را پر از كشتگان گردانيده ببيرون شهر فرستادند . هواخواهان دولت شماره آنان را دوازده تن نوشتهاند ، ولى ديگران ميگويند از صد تن بيشتر بودند .
سررشتهدار اين كارها از سوى دولت نصر السلطنه ميبود و عليجان نامى از بستگان او ، كوشش فراوان مينمود و از امروز نام درآورد ، پس از اين پيشآمد نصر السلطنه و سيف الدين ميرزا آمدند و در چهار سو نشستند كه از نزديك فرمان دهند و بكارها سركشند ، و يكتن ميرپنج را با پنجاه تن توپچى فرستادند كه در پشتبام بازار سنگر بندند ، و از آنسوى يكدسته تفنگچى را بالاى « شمس العماره » ، كه سركوب مسجد است ، فرستادند . سپس آب روانى را كه از مسجد ميگذرد برگردانيدند و آب از مسجديان بريدند .
در اين ميان ، در مسجد يكداستان ديگرى رخ داد ، و آن اينكه چند ساعت پس از پيشآمد شليك و كشتار ، كه تازه دلها آرام گرفته و رنگها برخسارهها بازگرديده بود ، ناگهان از ميان مردم آواز تپانچهاى برخاست و دو تير ، يكى پس از ديگرى ، در رفت . مردم چنين دانستند كه سربازان به مسجد ريختهاند و در اينجا هم شليكى خواهند كرد . اين بود سخت بهم برآمدند و رو بگريز آوردند . و هركسى پناهگاهى ميجست .
علماء هم با رنگهاى پريده و دست و پاى لرزان ، از صحن مسجد بايوان و شبستان گريختند ، و هر يكى در جستجوى فرزندان و كسان خود بودند .
در اين هنگام از شادروان بهبهانى رفتارى ديده شد كه دليرى و بزرگى او را نيك مىرساند . بدينسان كه بيدرنگ خود را به روى يك بلندى رسانيد ، و سينهء خود را باز كرد و رو بمردم گردانيده و بآواز بلند چنين گفت : « ايمردم نترسيد ، واهمه نكنيد ، اينها كارى داشته باشند با من دارند ، اين سينهء من ، كجاست آنكه بزند ؟ ! . . شهادت و كشته شدن ارث ماست . » ، چندان ايستاد و از اينسخنان گفت كه مردم را دوباره بازگردانيد و بدلها آرامش بازآورد .
در اين روز « 1 » يك كار نابجايى از سيد محمد رضاى شيرازى سرزد ، و آن اينكه
هامش
( 1 ) در تاريخ بيدارى نوشته « در اين دو روز » ، ولى گمان ما بيشتر به اين روز ميرود .