برخى وزيران سفارشها شده بود .
عين الدوله سخن را چنين آغاز كرد : « همه ميدانيد كه اعليحضرت پادشاه دستخط عدالتخانه را بيرون داده . من اگرچه دستور دادهام نظامنامهء آن را نوشتهاند و اينك بپايان ميرسانند ، ولى خود ايستادگى نشان دادهام ، و كنون چون ملايان دست برنميدارند و شبنامهها مينويسند ، شما ببينيد آيا بهتر است كه دستخط را به كار بنديم ، يا ملايان را نوميد گردانيم و با نيروى دولتى پاسخ دهيم ؟ . . »
باشندگان همه خاموش ماندند . دوباره گفتگو را بميان آورده پرسيد .
احتشام السلطنه پاسخ داد : « بهتر است دستخط را روان گردانيد . زيرا اگر روان نگردانيد دولت را بنزد مردم ارجى نماند . از آنسوى بنياد عدالتخانه زيانى بدولت نخواهد داشت » .
امير بهادر جنگ ( وزير دربار ) گفت : « چنين نيست . براى دولت آن بهتر است كه دستخط به كار بسته نشود . چه اگر عدالتخانه برپا گردد بايد پسر پادشاه با پسر يك ميوه فروش يكسان گردد . آنگاه هيچ حكمرانى نتواند « دخل » كند و راه « دخل » بسته شود » .
احتشام السلطنه گفت : « جناب وزير دربار ، ديگر بس است ، « دخل » تا كى ؟ ! ستم تا چند ؟ ! . تا چه اندازه مردم را خوار و نادار ميخواهيد ؟ ! . اندكى هم دلتان به حال توده سوزد . بيش از اين مردم را از دولت رنجيده نگردانيد ، علماء را دشمن شاه نسازيد » .
حاجب الدوله بسخن درآمده گفت : « اگر عدالتخانه برپا شود دولت نابود خواهد شد » .
ناصر الملك وزير اروپا ديدهء ماليه گفت : « آرى چنين است . هنوز در ايران هنگام برپا كردن مجلس نرسيده . عدالتخانه را با اين دولت سازش نخواهد بود . »
امير بهادر دوباره بسخن درآمده گفت : « جناب احتشام السلطنه شما كه از قاجاريان ميباشيد نبايد خرسندى دهيد كه پادشاهى از اين خاندان بيرون رود » .
احتشام السلطنه پاسخ داد : « پيشرفت دولت و فزونى نيروى او در همراهى و همدستى با توده است . امروز دولت را خوشبختى رو داده كه توده خود در بند نيكيها گرديده .
ارج اين را بدانيد ، و با توده دست بهم داده ببديها چاره كنيد ، و دولت را داراى آبرو گردانيد ، قانونى بگزاريد كه همه پيروى كنند . ديگر ستمگرى بس است ، شاه را بدنام نكنيد ، دولت را رسوا نسازيد » .
امير بهادر رو به عين الدوله گردانيده چنين گفت : « احتشام السلطنه ميخواهد توانايى شاه را از ميان برد » .
احتشام السلطنه گفت : « من آرزومندم پادشاه و « ولى النعمة » خود را ، مانند امپراطور آلمان و انگليس توانا بينم ، ليكن شما ميخواهيد او را همچون خديو مصر و امير افغانستان گردانيد » .
تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 80
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٨٠