محمد خان را بمازندران .
گناه اينها دانسته نبود . جز آنكه سعد الدوله مرد گردنكشى ميبود ، و چنان كه گفتيم در برابر عين الدوله ايستاده به كارهاى نوز و علاء الدوله خرده ميگرفت ، و ببازرگانان هوادارى مينمود . اين رفتار او بگردنكشى و خودخواهى عين الدوله ، كه اين زمان يگانه سررشتهدار ايران ميبود و « شاهزاده اتابك اعظم » خوانده ميشد ، برميخورد . چنان كه خود او ميگفته ، از تهران پاى پياده بيرونش مىبرند ، و قزاقان در راه تازيانه زده و از هيچگونه دژرفتارى باز نمىايستادهاند .
دكتر محمد خان پزشك امين السلطان بوده ، و گويا همين مايهء دشمنى عين الدوله شده . ناظم الاسلام انگيزه بيرون كردن او را ، از خودش پرسيده ، و او هم نميدانسته .
اينان از كوشندگان نمىبودند ، و بيرون كردن اينان به آنان نبايستى برخورد . ولى چون مردم خودكامگى را رفته ميشماردند ، و اميد بآزادى بسته بودند ، از اين پيشآمد نابيوسيده رم خوردند و اندوهناك گرديدند . ولى باز بىپروايى نمودند ، و چون گفتگو از نوشته شدن قانون « عدالتخانه » ميرفت به خود نويدها دادند .
در ماه اسفند يك داستان ديگرى رخ داد ، و آن بيرون كردن سيد جمال واعظ از شهر بود . چنان كه گفتيم از شبى كه داستان مسجد شاه رخ داد ، سيد جمال در خانه ناظم الاسلام نهان ميزيست . ولى در آخرين شب درنگ كوشندگان در عبد العظيم ، ناظم الاسلام با معين - العلماى اسپهانى او را برداشتند و به عبد العظيم بردند ، و چند ساعتى ( نيمه نهان ) در آنجا ميبود ، تا همراه ديگران به شهر بازگشت و بخانهء خود رفت . ولى عين الدوله او را نيامرزيده و گاهى نامش را با خشم ميبرد ، و اين بود سيد جمال بيمناك ميزيست . در آغازهاى اسفند بود كه نير الدوله كه پس از علاء الدوله حكمران تهران شده بود بحاجى شيخ مرتضى نامهاى نوشت ، بدينسان كه بهتر اينست سيد جمال ، براى زيارت بمشهد رود ، و دررفت سفر او را هم من دهم . پيدا بود كه عين الدوله ميخواهد سيد جمال را بيرون كند ، و اين نخستين نمونه بدانديشيهاى او بود . طلبهها خواستند بشورند و نگزارند ، دو سيد جلو ايشان را گرفتند . بهبهانى براى ميانجيگرى ، شيخ مهدى واعظ را نزد عين الدوله فرستاد ، ولى او نپذيرفت و چنين گفت : « محالست اين خواهش آقا را قبول كنم . البته بايد سيد جمال دههء عاشورا را در تهران نباشد . چه مذاكرات منبرى او باعث فتنه و آشوب خواهد گرديد » . سوگند خورد كه اگر سيد جمال نرود او را خواهم كشت ، ولى اگر خودش برود زبان مىدهم كه پس از عاشورا او را بازگردانم ، و شاه هزار تومان به او ، در رفت سفر ميدهد .
بهبهانى ناگزير شد بپذيرد و به سيد جمال گفت روانه قم گردد . در تاريخ بيدارى مينويسد :
« آقا سيد جمال گفت مقصود همهء ما فقط اينست كه شاه مجلس شورا بدهد . من اگر بدانم مجلس دادن موقوف و منوط بكشته شدن منست با كمال رضا و رغبت و ميل براى كشته شدن حاضر
تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 77
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٧٧