چون نگاه كردم ديدم خليفه است كه آهسته قدم بر مىدارد و مرا با اشاره نزد خود مىخواند . من مضطرب شده برجستم و شرط ادب به جاى آوردم . خليفه گفت :
اگر من يكباره بر اين غلام بچّه كه در اين جا خوابيده و خود را در ملحفه پيچيده است و پاهايش روى مسند قرار گرفته وارد شوم و او بيدار شود . و بداند من او را بدين حال ديدهام ، زهرهاش از ترس خواهد شكافت ، تو برو و با مدارا و نرمى او را بيدار كن ، من نيز قدرى در باغ گردش كرده برمىگردم ، و سپس خارج شد من به سوى آن غلام بچّه رفته بيدارش كردم ، و هر دو به اصلاح مسند خليفه پرداختيم ، و سپس خليفه داخل حجره شد .
شخصى از اهل بغداد براى من نقل كرده گفت : برايم نقل شد كه شيخ صدر الدّين بن نيّار استاد و شيخ خليفه گفت : من يك بار بنا به عادت در حالى كه دستمالى پر از رقعه از آن ارباب حوايج در آستين داشتم به كتابخانه رفتم ، و دستمال رقعهها را در جايى كه مىنشستم نهاده براى انجام كارى بيرون رفتم ، چون پس از ساعتى به كتابخانه برگشتم رقعهها را از دستمال بيرون آوردم تا در آن بنگرم و به هر كدام كه مهمتر است زودتر رسيدگى كنم ، ديدم خليفه رقعهها را توقيع كرده با همهء مطالب آن موافقت نموده است . در اين وقت پى بردم هنگامى كه من برخاسته از كتابخانه بيرون رفتهام ، خليفه بدان جا آمده دستمال رقعهها را ديده است ، و آن را گشوده همهء رقعهها را امضا كرده است .
مستعصم آخرين خلفاى عبّاسى در بغداد بود . در روزگار وى پيشآمدى كه قابل ذكر باشد ، جز غارت محلّهء كرخ روى نداد ، و اين خود اثرى زشت بود .
در پايان روزگار مستعصم شايعات دربارهء فرا رسيدن سپاه مغول همراه سلطان هلاكو نيرو يافت ، ليكن اين گونه اخبار به هيچ وجه عزم مستعصم را تكان نداد ،
تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 447
مساهمون: محمد بن علي بن طباطبا ( ابن الطقطقي )
ص٤٤٧